شهید حمید پرکار

فرزند: اللهوردی

محل تولد: مراغه

ولادت: ۱۳۴۰/۰۱/۲۴

شهادت: ۱۳۶۵/۱۰/۰۴

رزمنده: بسیجی

آخرین مسئولیت: فرمانده گردان امیراامومنین (ع)

محل شهادت: شلمچه

                                شهید
                                حمید پرکار

درباره شهید

(عروج خونین)

در شب فرقت نگاهش بر پگاه وصل بود

صبح مقصودش دمید و موکب یلدا گذشت

محو لا گردید و در معراج سرخش ای (سلیم)

تا دیار قرب حق با توسن الاّ گذشت

تمام این سرزمینِ سرافراز، تمام خاک این وطن، شقایق ‏زار است. 
 در هر کجا که هستی، هر گوشه این خاک که قدم بر می‏ داری، با چشم‏ های مترصد، نگاه کن که مبادا روی خون لاله ‏ها پا بگذاری!

این دیار سربلند، فصل‏ های سرخ و خونینی را پشت سر گذاشته است. روزگاری این پهناور دلیر، انارستان بود. انارهای عاشق، با سینه‏ های خونین، در همه جا رسته بودند. خزان که نه، اما موسمی رسید که انارها همه بر خاک افتادند و خونشان در تمام ایران زمین جریان گرفت و از آن همه خون بی‏ باک، مرز تا مرز، شقایق رویید و سرفرازی و سربلندی رواج گرفت. شهدا کبوتر بودند آنها که ناگاه، پرکشیدند و در آسمان، به ابرازی ابدی رسیدند، کبوترانی که در یک سحرگاه، ندای رستاخیز در گوششان طنین‏ افکن شد و با کوله‏ باری از اخلاص بر دوش، لبیک‏ گوی دعوت معبود شدند. قهرمان‏ های بی‏مانند این سرزمین، خاک سبز وطن را از دسترس فتنه‏ ها و دشمنی‏ ها بیرون کشدند و اهریمن را در جای خود نشاندند.

اگرچه رد پای رفتنشان، تا ابد بر شانه ‏های زمانه باقی است، آن‌ها همیشه هستند و جاده‏ای که فراروی ما گستردند، تکلیف تمام لحظه ‏هامان را روشن کرده است. رفتن همیشه تلخ نیست. گاه، رفتن‏ ها از همان آغاز، مؤیّد رسیدن است. پرپر شدن، همیشه اشک‏آلود نیست، گاه، حماسه‏ ای زبانزد است. باید این خاک فرارفته تا آسمان را که میراث خون ‏های شهید و بی‏باک است، با دست های خداخواهی و با باور بی ‏تردید، در آغوش بگیریم و پاسدار این مرز رو به خدا باشیم. هراسی نیست، خداوند، بالای سرِ ایمان ما سایه دارد. هراسی نیست، مؤمنان، رستگاران همیشه ‏اند."نهراسید و اندوهگین مباشید که شما برترید، اگر به خداوند ایمان دارید"

راه بهار، بسته نیست. هرگوشه اشارت چشمان پیرمیخانه، سجاده به سوی بهار می‏ سازد. شال و کلاه کرده‏ام تا از جاده خونین لاله‏ ها بگذرم. می‏ خواهم به جاده‏ای بروم که در آن، علایم راهنمایی بندگی گذاشته‏ اند، جاده‏ای که با لبخند از آن گذشتید و من با وضو باید بگذرم. اکنون، می‏ خواهم با طهارت کلامتان و استعانت شفاعتتان و نیت امامتان، وضو کنم.

خون، اولین رنگ نقاشی ما در بهار بود حمید می‌گفت، اگر لاله‏ ای نروید، بهاری نمی‏ آید و من برای آمدن بهار معرفت، هر روز، هزار بار شهید می‌شوم، هر روز، هزار بار روی مین توبه می‌روم. باز او می‌گفت، لاله‏ ها از جویبار خودسازی آب می‏ خورند، نه از آبراه خودپرستی. می‏ خواهم جهانی به رنگ مردانگی شما بسازم.

..... بیست و چهارم فروردین سال 1340 بود که در میان شادی و سرور خانواده‌ای متدین، متعهد، عاشق و شیدای ائمه اطهار علیهم السلام، پسری نمکین به دنیا آمد، نامش را حمید نهادند که از کودکی و نوجوانی به انجام فرایض دینی علاقمند بود و نسبت به فراگیری مسائل دینی علاقه‌ی فراوان نشان می‌داد. در همراهی پدر بزرگوارش، زندگی پر مشقتی (پدرش با میوه فروشی بر طبق روی چهار چرخه دستفروشان مخارج خانواده را از راه حلال تأمین می‌کرد) را تجربه نمود و جرقه‌ی خود باوری و خود اتکایی در وجودش ریشه دواند. خانواده برای سکونت خویش ابتداً خانه‌ای در نزدیکی راه آهن مراغه خریداری کردند ولیکن هنگامی که حمید چهارسال داشت که آن خانه را بخاطر برخی مشکلات مالی و اقتصادی مجبور شدند بفروشند و خانه کوچکتری در محل سبزچی‌ها بخرند. حمید تحصیلات دوره ابتدایی را در سال 1347 در دبستان بدر شروع کرد و هر روز بعد از بازگشت از مدرسه و انجام تکالیف یکسراست بطرف محل کسب و کار پدرش می‌رفت و در میوه فروشی به وی کمک می‌کرد.

تحصیلات دوره راهنمائی را در سال 1351 پی گرفت اما بضاعت ناچیز خانواده‌اش سبب شد به ناچار برای امرار معاش در کوره پز خانه و یا کارخانه‌های سبزه پاک کن مدتی را مشغول باشد بعد از اتمام مقطع راهنمایی در سال 1354 به اتفاق برخی از دوستانش من جمله محمدرضا پور رستم، محمدرضا قادری، مقصود محمدی، حمید محمدی درخشی، اقدام به تأسیس انجمن اسلامی مکتب قرآن در مسجد طویقون دیزج در محله سبزچی ها کرد و همزمان با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی در آن محل کتابخانه‌ای مجهز دایر نمودند. حمید سرا پا شور و شوق انقلابی بود و شب و روز در فکر برگزاری کلاس‌های عقیدتی در مکتب قرآن بود و می‌کوشید زمینه شکوفایی اندیشه دینی نوجوانان و جوانان را فراهم سازد. در عین حال سخت مشغول کار بود و به همراه خواهرانش شب‌ها به قالی بافی نیز می‌پرداخت. اما تحصیل را رها نکرد و همتی که بخرج داد تو 1 نست طی دوره‌ای از دبیرستان خواجه نصیر دیپلم فرهنگ و ادب را با معدل خوبی اخذ نماید.

حمید علاقه‌ی شدیدی به ائمه اطهار علیهم السلام داشت از این رو در تقویت بنیه مذهبی‌اش و تقویت افکار جوانان برای جذب ارزش‌های انقلابی در مسجد و محله از هیچ کوششی دریغ نمی‌کرد. اواخر عمر رژیم سفاک پهلوی در سال 1356 که حمید آقا به همراهی جمعی از دوستانش از جمله حمیددرخشی در پخش اعلامیه‌های امام راحل شرکت فعال داشت و مردم را برای تهییج و شورش علیه رژیم ظالم پهلوی آماده می‌کرد و با آغاز سال 1357 در پیروزی انقلاب اسلامی با شور و اشتیاق در راهپیمائی ها و تظاهرات و تهیه و تدارک ملزومات جوانان و نوجوانان برای شرکت در راهپیمائی آرام و قرار نداشت.

در اوایل انقلاب شکوهمند اسلامی بیشتر از 18 سال بیشتر نداشت که مطیع محض ولایت و رهبری انقلاب بود و در سر کلاس‌های عقیدتی سخنان امام را برای بچه‌ها تعبیر و تفسیر می‌کرد و برای انقلاب و اهداف و ارزش‌های امام از جان و دل مایه می‌گذاشت. در پی تلاش‌های صادقانه حمید، هنوز هم مردم محله سبزچی ها یاد سیمای نورانی و ساده و با اخلاص حمید آقا را که ظاهراً سن و سال آنچنانی نداشت اما بهمراه دوستانش در مکتب قرآن افکاری را ترویج می‌دادند که بعدها آرامش طاغوتیان و صدامیان را بر هم زدند به یاد دارند.

هنوز جنگ آغاز نشده بود که حمید و دوستانش کلاس‌های دفاع شخصی و رزم در شب و آمادگی مقابله با دشمنان را برای نوجوانان یاد می‌دادند. با کمک مقصود محمدی برای به هراس انداختن بازمانده‌ی طاغوتیان بمب‌های دستی می‌ساختند و از آنها در متزلزل کردن پایه‌های سست رژیم و عوامل آنها استفاده می‌کردند.

در سال دوم رشته فرهنگ و ادب بود که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و حمید آقا نیز وارد عرصه‌ی مبارزه گردید با نوشتن شعار روی دیوارها و پخش اعلامیه‌ها و تأسیس انجمن اسلامی در مسجد محله فعالیت اش را آغاز کرد. حمید آقا با کمک چند نفر از دوستان سپاهی و ارتشی‌اش (از جمله فرجی آذر) توانسته بود چند قبضه اسلحه به مسجد بیاورد و با برگزاری کلاس‌های اسلحه شناسی جوانان را برای رویارویی احتمالی مسلحانه با عوامل رژیم آماده به کند.

" در اوایل کار پدرش به لحاظ بعضی مسائل تاریخی، سخت با وی در کارهای انقلابی و فعالیت‌های سیاسی و نظامی مخالفت می‌کرد حتی روزی که قرار بود حمید آقا با دوستانش در تظاهرات شرکت کنند، پدرش وی را در اتاق حبس کرده بود اما حمید در عین رعایتشان پدرش، در فرصتی که بدست آمده بود از دیوار منزل بالا رفته و به جمع هزاران هزار تظاهر کننده که با هیجان و شتاب بسوی تصرف زندان مراغه در خیابان امام خمینی در حال حرکت بودند رساندند.

حمید در سال 1358 پس از پیروزی انقلاب اسلامی که می‌توانست در دانشگاه ادامه تحصیل دهد ولیکن منصرف شده و در بسیج فعالیت خود را شروع نمودند. مدتی نگذشت که ملبس به لباس سبز پاسداری شدند. در همان سال یعنی سال 1358 به همراه گروهی از پاسداران که هنوز جنگ آغاز نشده بود اما در کردستان عوامل وطن فروش می‌خواستند در آن خطه نا آرامی ایجاد کنند به آن منطقه اعزام شد و با موفقیت تمام در پاکسازی منطقه بانه، شاهین دژ و مهاباد شرکت کرد.

حمید از هر فرصتی بهره می‌جست و به هنگام مرخصی‌های کوتاه مدت یا طولانی که در پشت جبهه بودند در جهت توسعه و پیشرفت اهداف انجمن اسلامی مکتب قرآن و جذب نوجوانان و جوانان برای فعالیت در مسجد با جدیت تلاش می‌کرد. در سایه این فعالیت‌ها بود که محله سبزچی ها در همان اوایل انقلاب از جوانان دلباخته امام و انقلاب و ارزشهای اسلامی مملو شده بود. برای تأمین مالی برخی از جوانان که در برنامه‌های مسجد حضور داشتندچون از بضاعت مالی آنچنانی برخوردار نبودند اقدام به تأسیس صندوق تعاونی کرده و صد البته همه‌ی اینها بهانه‌ای بیش نبود برای بها دادن به حضور شور انگیز نوجوانان در فعالیت‌های مسجد و مکتب قرآن. از این طریق پای خیلی از جوانان را که احتمال می‌رفت در آستانه انحراف فکری و عقیدتی باشند به مسجد و نماز جماعت و فعالیت‌های دینی باز کرد. در این راستا با انواع ایده‌های بدیع و مبتکرانه جوایزی را برای تشویق حضور در برنامه‌های مکتب قرآن تعیین می‌کرد، اغلب برنامه‌هایش نو و تازه بود سخنانش بوی صداقت یک رنگی می‌داد و با تمامی اعضای فعال و غیر فعال مسجد و محله صمیمی بود.

با شروع جنگ تحمیلی حمید اقا و دوستانش جزء اولین کسانی بودند که به ندای رهبر کبیرشان امام خمینی لبیک گفتند و در جبهه‌ها حضور یافتند و تا سال 1361 در عملیات‌های مختلف شرکت داشتند و به سبب لیاقت و شایستگی که در وجودش هویدا بود در زمستان سال 1361 از طرف شهید مهدی باکری فرمانده لشکر 31 عاشورا، بعنوان فرمانده گردان اربعین انتخاب و در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کرد. اما حمید به محض اطلاع از ابلاغ فرماندهی گردان، متواضعانه به نزد فرماندهی لشکر رفته و درخواست کرده بود در صورت امکان وی را در مسئولیت رده پائین بگمارند اما با تاکید فرمانده لشکر ایشان در همان سمت فرماندهی گردان مدتی را انجام وظیفه نمودند. ایشان با پذیرش فرماندهی گردان توانست تعداد کثیری از دلباختگان و عاشقان روح الله و امام را که از افراد مساجد، طلبه، دانشجو، دانش آموز و کشاورز و غیره بودند عاشقانه پروانه وار دور خودش جمع کند و با برنامه‌های عقیدتی و سیاسی آنها را در همه کارها و مأموریت‌های گردان شرکت دهد. طوری که در مدت کمتر از سه ماه خیلی از رزمندگان مشتاق حضور در گردان تحت فرماندهی ایشان بودند و همه اعضای گردان یکدل و یک هدف در کارهای کوچک و بزرگ جبهه و ماموریت‌ها فعالانه مشارکت داشتند.

اگر فردی به محوطه گردان را وارد می‌شد از فرط تواضع حمید آقا فرماندهی گردان را نمی‌شناخت، با ابتکار خود در محل استقرار گردان دسته‌های نظافت و رسیدگی به بهداشت را تحت عنوان شهردار گردان ایجاد کرده بود بارها در سخنرانی‌هایش دکتر چمران را بعنوان الگو و سرمشق فرماندهی معرفی کرده بود.

حمید آقا دیگر کمتر به مرخصی می‌آمد و پیوسته در جنگ و خط مقدم بود تا اینکه در سال 1362 و در جریان عملیات خیبر بشدت مجروح شد و اجباراً روانه بیمارستان گردید تا چند صباحی توفیق استراحت اجباری داشته باشند. عملیات خیبر اولین عملیات بود که در شکل آبی و خاکی اجرا می‌شد، با رشادت رزمندگان جان برکف و شجاع اسلام جزایر مجنون در این عملیات آزاد شدند اما ارتش بعث عراق تمام تلاش خود را در بازپس گیری جزایر انجام می‌داد، حتی اولین بار در این عملیات بود که ارتش بعث عراق از سلاح شیمیایی استفاده کرد، در روزهای اول عملیات، دشمن خیلی فشار وارد می‌کرد تا جبران مافات کند و در این هنگامه سخت بود که حمید آقا بشدت مجروح گردید. نیروهای گردان تحت امر ایشان چند روزی در جزایر مجنون ماندگار شدند، اما حمید در بیمارستان دل تو دلش نبود و هر روز با هزار بهانه تراشی به پزشک معالج خود می‌گفت که وی را مرخص کند، اما تیم پزشکی این اجازه را نداشتند تا اینکه روزی حمید آقا از شلوغی ملاقات کنندگان بیمارستان فرصتی را بدست آورده و در حالی که سر و صورتش و یکی از پاهایش باند پیچی شده بود پنهانی از بیمارستان فرار و خود را به منطقه رسانده بود که بنا به گفته ایشان خیلی دلش برای نیروهای گردان تنگ شده بود.

بعد از این عملیات و پایان یافتن مأموریت در عملیات خیبر، چند صباحی را به مراغه بازگشت و باز با تمام توان کارهای فرهنگی در مسجد و انجمن اسلامی مکتب قرآن را پی گرفت این بار تصمیم گرفت جهت تأمین نیروهای گردان، پایگاه مقاومت در محل بسیج راه اندازی کند و این فکردر سال‌های قبل در ذهن اش بود با مشورت و کمک دوستانش از جمله عادل محمدرضا نسبت و اسماعیل‌دوستان، رضا آرزمند، میر محمد موسوی حمید محمدی درخشی، پایگاه والفجر در محل ساختمان بسیج راه اندازی کرد و بعد از مدتی فعالیت تصمیم گرفت محل پایگاه را به مسجد هفت دربند انتقال دهد و مدتی نگذشت که بعلت برخی مشکلات امنیتی پایگاه را به محل جدید در مسجد محمد صادق خان انتقال یافت و درآن پایگاه بود که حمید آقا با تمام وجود احساس دلتنگی می‌کرد زیرا روزی نبود که یکی از دوستان صمیمی‌اش به صف شهدا نپیوندند از این رو بارها گفته بود:" اینکه از صف شهدا جامانده است احساس خجالت زدگی دارد و سخت دلتنگ پیوستن به صف شهدا بود."

نقل است روزی در پایگاه والفجر و در میان جمع بسیجیان گفته بود:" به این عکس‌های شهدا که قطعه بندی شده و در دور تا دور اطراف مسجد در سینه دیوارآن نصب شده‌اند نگاه کنید، تا دست نجنبانید دیگر حتی جایی برای نصب یک قطعه عکس در در و دیوار مسجد پیدا نخواهید کرد و بعد با شوخی و طنز گفته بود: ترسم این است که دیگر جایی برای عکس من و عادل پیدا نشود و آنوقت مجبور شوید عکس ما را از وسط سقف آویزان کنید".

وی بیشتر از 6 سال از تاریخ 1358 قبل از آغاز جنگ یعنی از پاکسازی کردستان گرفته تا اواخر سال 1365 عملیات کربلای 4 که موعد دیدار حق فرا رسید؛ در منطقه و با سمت‌های مختلف فرماندهی در جبهه حضور داشتند. حمید آقا در عملیات‌های پارتیزانی کردستان و بوکان تا مسلم ابن عقیل، والفجرها. خیبر و بدر، کربلای چهار با عزمی راسخ بدنبال گم شده‌اش بود و سرانجام نیز با به سر کشیدن جام شهادت به زندگی پرکار خود پایانی خوش بخشید.

حمید مرد جبهه و جنگ بود در مقابل پیشنهاد پست و مقام‌ مسئولین می‌گفت: امروز مساله اصلی حضور در جبهه‌ها است و باید تکلیف جنگ را به آخر برسانیم "

بارها در خلوت خود، خودش را ملامت می‌کرد و در فراق شهدا و همرزمان شهیدش خود را شرمنده و سرافکنده می‌یافت و اشک بر گونه‌هایش جاری می‌ساخت و برای امورات دنیای ناپایدار که عده‌ای مثل گنه خود را به آن چسبانده بودند لبخندی تلخ می‌زد. حمید آقا در همه‌ی امور دنیایی، رضایت خدا را در نظر داشت، در یک کلام اهل خدا بود، به نماز و دعا و اجتماعات رزمندگان خیلی اهمیت قائل بود، شبانه روز در فکر محرومین و مظلومین و بی توقع در خدمت بسیجیان و رزمندگان بود در عین حال در مقابل ظالمان و معاندان و ستمگران مثل شیر بیشه می‌خروشید و در حق گویی و عدالت خواهی فریاد گرد بود، آنچنان که ندای رعد آسای وی برای بیرون کشیدن حق مظلومان از حلقوم ظالمان در جای جای شهر طنین انداز بود و فریاد ظلم ستیزیش در همه جا طنین انداز بود.

حمید دیگر مرد دوران دیده و آبدیده شده بود و تجربه حضور در عملیات‌های مختلف، وی را به مرد آهنی تبدیل کرده بود. بسیار کار بلد و کارکشته گردیده بود. حضورش در جبهه‌ها باعث دلگرمی دیگر رزمندگان بود به قول دوستانش اگر کوه‌ها زیر آتش دشمن تکه تکه می‌شد او هراسی بدل نداشت سرحال و قبراق دائماً در هدایت و نظارت نیروهایش زحمت می‌کشید.

مادرش می‌گوید: حمید دلبسته مادیات نبود، پست‌های گوناگون برایش پیشنهاد کردند نپذیرفت و می‌گفت: خدا هر چه صلاح بداند خوب است و صلاح حمید هم برگشتن به جبهه‌ها بود. قرار بود چند روزی مرخصی بیاید و مرا به پابوس امام رضا ببرد در آن موقع کمی کسالت و بیماری داشتم ولی همه چیز بخوبی پیش می‌رفت و حمید هم مرخصی گرفته بود واز طرفی تدارک سفر هم دیده شده بود ناگهان از لشکر عاشورا برایش پیغام رسید که هر چه سریع‌تر به جبهه و منطقه عملیاتی باز گردد، فردای آن روز صبح علی‌الطلوع حمید دوباره وسایلش را که معمولاً در یک ساک دستی می‌گذاشت برداشت، بدون اما و اگر و معطلی عازم منطقه شد، موقع خداحافظی به حمید گفتم شب گذشته یک خوابی دیدم که سیدی بزرگوار به من سفارش کرد بهنگام رفتنت یک جلد قرآن به شما بدهم، حمید در حالی که تبّسم ملیحی بر لب داشت گفت: مادر در جیبم قرآن هست، ولی من اصرار کردم که حتماً این قرآن را از من بپذیرد ناچاراً قبول کرد و گفت باشد اگر چه قرآن داشتم با وجود این دل مادر را نباید شکست و قرآن را از من گرفت و رفت.

به هر ماموریتی که می‌رفت یک وصیت نامه می‌نوشت و آن را به مادرش می‌داد و موقع برگشت آن را از مادرش می‌گرفت و دوباره یک وصیت نامه جدید می‌داد، اما دراین دفعه آخر زمانی که وصیت نامه قدیمی را از مادر گرفت این بار وصیت نامه جدید را به وی نداد. وقتی مادر علت اش را پرسید جواب داد:"، مادر این بار وصیت من همان وصیت دیگر شهداست نیاز نیست مکتوب باشد بعد از شهادت من با خانواده من طوری رفتار کنند که با خانواده دیگر شهدا رفتار می‌کنند."

در عملیات کربلای 4، در تاریخ 3/10/1365 که گردان امیرالمؤمنین در توی کانال منتظر و آماده اجرای مأموریت بودند و شب تا سحرگاه چهارم دی ماه نیروهای تحت امر حمید بر همین منوال در داخل یک کانال کم عرض شب را علی رغم خستگی و سایر مشکلات در عبادت و راز و نیاز و گاها در بگو بخند و شوخی بسر برده بودند، سحرگاهان وقتی که عادل با صوت دلنشین می‌خواست اذان صبح را بسراید، ناگهان پیک اجل به همراه سوت دهشت انگیز توپ بعثی‌ها، فرا رسید و صدای انفجاری در سمت جلویی کانال همه سکوت صبح را بطور وحشتناک در هم شکست در یک لحظه زمین و زمان را دگرگون و در هم تنید، گرد و خاک بهمراه بوی باروت و آتش و خون، فضای سنگرها و داخل باریکه کانال را پر کرد. همهمه‌ای حزن انگیز به همراه ضجه‌های دلخراش، فضای منطقه را برای دقایقی پر کرد و خبرها هم حاکی از شهادت حمید آقا و چند نفر دیگر بود.

" سال 1361 چند روز بعد از عملیات مسلم بن عقیل، من و حمید بعد از سركشی به نیروهای گردان امام سجاد (ع) که در خط پدافندی سمت راست تنگه سان واپا مستقر بودند به طرف سنگر فرماندهی گردان در حال بر گشت بودیم، در بین راه، پشت خاكریز گفتم حمید بیا چند گلوله‌ی توپ منفجر نشده را بررسی كنیم انگار منفجر نشده‌اند و علت را به فرماندهی تیپ عاشورا گزارش كنیم. تعدادی گلوله روی زمین افتاده ولی منفجر نشده بودند و از آنها گازهای خرمایی رنگ متصاعد می‌شد و احتمال می‌رفت که گازهای شیمیایی باشند.

برادر پرکار را به خاطر کاردانی و متبحر بودن در مسائل نظامی برای کمک به گردان امام سجاد معرفی کرده بودند و حضور ایشان، در سازماندهی و هدایت نیروها برای مقابله با دشمن بعثی، خیلی مؤثر واقع شد.

حمید پرکار در هر مسئولیتی که بودند برای جلوگیری از هر گونه احتمال نگرانی، حتما بطور ریز و دقیق، برنامه ریزی می کردند و ضمن توجیه کامل نیروها، بطور مرتب به چادرها و سنگرها، سرکشی‌ نموده و نظارت می کردند و سعی داشتند که علاج واقعه را با آن مثالی که می گویند( قبل از وقوع باید کرد) عمل نمایند. همینطور که باهم صحبت می‌کردیم تیری از طرف دشمن بسوی ما آمد. من كه به خاطر اهمیت موضوع و احساس مسئولیت، سرگرم تهیه گزارش بودم، متوجه نشده بودم ولی ایشان گفتند: آقا محمد، مثل اینكه تو از جانت سیر شده‌ای، من حالا حالاها كار دارم و می‌روم و با خنده مخصوصشان، به طرف سنگر فرماندهی ادامه دادند .... ." [1]


[1] محمد حبیب الهی



روياي صادقانه ي مادر حمید آقا

واپسين روزهاي اضمحلال رژيم سفّاک پهلوي، به سرعت مي گذشت؛ منظورم اواخر دي

 ماه سال ( 1357) است؛ در آن سال ها، حميد آقا[1] فقط هفده سال داشت، تازه پشت لبش سبز شده بود. هر روز با خيل زيادي از همشهريانش بدون تعطيلي به تظاهرات مي رفت و تا تنگ غروب، بيرون از خانه در فعّاليّت و تدارک تظاهرات فردا، روز را سپری می کرد. به شدّت نگران اين فعّاليّت خارج ازز خانه ي حميد بودم. پیوسته سفارش مي کرد ه و مي گفتم: اين مأموران از خدا بي خبر رژيم، رحم و مروّت ندارند، با گلوله تو را مي زنند، آن وقت من چه خاکي بر سرم بريزم؟

حميد آقا با اين که نوجواني بيش نبود، با چهره ي مصمّم و نترس خود، در پاسخ به  دلشوره ی مادرش می گفت: مادر جان نگران نباش، ان شاءالله طوري نمي شود. ما با ايّادي رژيم و اربابانش خيلي حرف براي گفتن داريم.

بارها در خيابان گاز اشک آور مي خورد و با چهره ي بر افروخته و چشمان متورّم و سرخ شده به خانه باز مي گشت. در آن زمان عکس امام را در کسوت يک روحاني مرجع تقليدکمتر کسي ديده بود. اوّلين بار حميد آقا، عکس امام را به همراه چند اعلاميه به خانه آورد و آن را به طرز زيبايي قاب کرده و بر سينه ي ديوار اتاق کوچکش زده و بعد کمی عقب عقب رفت در حاليکه حدقه ی چشمانش پر از نور شوق بود، به چشمان مبارک امام خميني خیره شد و چيزهايي زير لب زمزمه کرد. البته اين صحنه ها از درز در چوبي اتاق ديده مي شد. روزهاي پر التهاب و هيجان انگيز انقلاب يکي پس از ديگري سپري مي  شد و تصميم براي ادامه دادن راه شهيدان و پيروزي نهايي، در جان و دل حميد آقا هم، رسوخ مي­­­­کرد.

با اين که انقلاب اسلامی در بهمن سال1357 به پيروزي رسيد و حميد آقا نيز در خلال

 اين چند ماه، به فعاليت هاي سياسي، فرهنگي، اجتماعي و نظامي خود با همکاري دوستان و ياران صمیمی اش در مسجد محلّه ي «طويقون ديزج»[2] با شدّت فراوان ادامه مي داد، امّا بنا به ضرورت و مقتضيّات آن زمان با  تأسيس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در سال 1358، به کسوت سبز  پاسداري درر آمد و بلافاصله با گذراندن آموزش هاي سخت و دوره هاي مختلف نظامي، براي اوّلين بار، راهي ديار کردستان گرديد و با عشق و شور، کمر خدمت به مردمان مظلوم  آن خطّه از سرزمين پهناور ايران بست و بعد از چند ماه، با چهره ي آفتاب سوخته و با قامتي استوار، همچون يک قهرمان، با کوله باري از تجارب نظامي به آغوش شهر و ديار و خانواده بازگشت؛ امّا بي درنگ، بدون احساس کمترين خستگي، دوباره فعّاليّت هاي فرهنگي خود را در مکتب قرآن، با همکاري برادران حميد محمدی درخشي،[3] محمدرضا قادري،[4] محمد موسوي[5] و محمدرضا علی محمد نسل،[6] از نو شروع کرد و با زحمات شبانه روزي خود توانست در اندک مدّت ، دانش آموزان زيادي را همانند پروانه گرد شمع پر فروغ وجودش جمع کند و با مديريّت و درايتي که به طور ذاتي وو خدادادي در وجودش نهفته بود طرح ها و برنامه هاي مکتب قرآن و انجمن اسلامي[7] را با قدرت و صلابت، عليرغم مخالفت ها و سنگ اندازي هايي کهه انجام مي شد پيش برده و با موفقيّت هايي که در جمع داوطلبان خدمت براي انقلاب در آن زمان ايجاد مي کرد هر روز بالنده تر از روزهاي قبل، با قوّت وو توان بيشتر به فعّالیّت خود ادامه مي داد.

بازگشت پيروز مندانه ي حميد آقا و امثال ايشان از کردستان، براي همه ما اين نويد را مي داد که با پيروزي انقلاب اسلامي و سرکوب ضد انقلاب در کردستان و متلاشي  کردن تشکيلات سياسي و نظامي آن ها، ايران اسلامي بدون هيچ دغدغه، با داشتن تمام منابع خدادادي مادي و معنوي، با وحدت و خوشي روزگار سپري خواهد کرد؛ امّا زهي خيال باطل! ابر قدرت هاي شرق و غرب براي ايرانيان قهرمان و انقلابي خواب هاي پريشاني دیده بودند. ملّت ايران تازه از يوغ طاغوت و  ستم شاهي رها شده بود و می رفت که تا حدودي غائله ي سهمناک تجزيه طلبان چهار گوشه ي ايران اسلامي را سرکوب کند، که صدام تکريتي ديوانه وار، با لشکري جرّار و با کينه اي عميق از انقلاب اسلامي، به تحريک ابر قدرت هاي شرق و غرب براي ريشه کن کردن انقلاب نو پاي اسلامي، با دوازده لشکر تا دندان مسلّح زرهي، در سرتاسر مرزهاي غرب وجنوب، به ايران اسلامي يورش آورد و با چراغ سبز خائنانه و وطن فروشانه ي برخي از مسئولين آن زمان، که با وقاحت تمام، مدعی بودند که: ما اگر زمين بدهیم، در مقابل زمان را به دست خواهيم آورد![8] به عمق خاک کشورر جمهوري اسلامي،  پیشروی نمودند.

البته در عین حال ياوران انقلاب و جان نثاران امامت و ولایت ، با قامتي استوار و با بصيرت صحابه ي حضرت رسول خدا (ص) در صدر اسلام، علي گونه، جانانه و نترس، آماده ي دفاع گرديده و هر آنچه می توانستند با متجاوزان مقابله نمودند.

حميد آقا وقتي عکس امام را براي اوّلين بار در سينه ي اتاق کوچکش مي زد، چشم در چشمان پر فروغ امام و مقتدايش، پيمان دفاع از حريم اسلام و قرآن را بسته بود؛ جاي تعجّب نبود که جوانان ديگر هم، عکس و اعلاميّه هاي امام را مخفيانه در لا به لاي کتاب هاي درسي خود، به مدرسه ببرند و براي دوستان انقلابي خود نشان بدهند و با آنان، هم پيمان بشوند که تا مرز شهادت با آن پير فرزانه همراه خواهند شد. و اين بود که حمید آقا لباس سبز پاسداري را در اوّلين دمدمه هاي تشکيل سپاه پاسداران به تن کرد.  همه ي اين صحنه ها را مثل يک فيلم سينمايي پر از هيجان از مقابل ديدگانم عبور مي دادم و حالات مادر حميد آقا را در لحظه لحظه ي رشد او از کودکي تا پاسداري با تمام وجودم، درک مي کردم. هيچ وقت ياد و خاطره ي آن روزهايي که حميد آقا زخمي شده بود و دوستانش به لطايف الحيل، مي خواستند زخمي شدن او را با مادرش در ميان بگذارند فراموش نمي کنم؛ يادم مي آيد با حميد آقا، قبل از اين که کارت جنگي اعزام را بگيرد، در محوّطه ي بسيج به طور اتّفاقي، روبرو شدم، سعي مي کرد با شتاب، کارهاي عقب افتاده ي خود را راست و ريس کند، نمي خواستم زياد مزاحمش بشوم، امّا هر طوري بود به خودم جرأت دادم و گفتم: حميد جان، اين همه خودت را با جبهه و جنگ مشغول نکن، آخه نا سلامتي در اوج جواني و سن و سال تشکيل خانواده هستي. خيلي بي خيال شدي. آخر چقدر بي خيالي؟! آموزش، جنگ و جبهه تموم شدنی نیست، ديگر بس است! پاک خودت را فراموش کردي. انگار همه چيز تو شده مسجد، کوه و صحرا. با زدن اين حرفها به خيال خودم، توانستم دِين خودم را ادا بکنم. غافل از اينکه هرگز، دم سرد من در آهن گرم وجود او، تأثيري نداشت. سوداي حميد آقا کجا و خيال خام من کجا؟! با خودم فکر کردم بهتر است بيشتر از اين حرفي نزنم. راستش از گفتن آن جملات هم پشيمان شدم؛ چرا که او با تمام وجود، در اسلام، قرآن و فرامين امام ذوب شده بود.

اين را زماني که آن حرف هاي بي ربط را در حياط بسيج مي زدم، از ابهّت نگاهش دريافتم. بالاخره، لحظه ی اعزام فرا رسيد و انبوهي از مردم براي بدرقه ی عزيزانشان در محوّطه ي حیاط بسيج جمع شده بودند. من هم در لا به لاي جمعيّت به دنبال حميد آقا مي گشتم. با هزار زحمت او را، در دفتر پرسنلي بسيج پیدا کردم و بدون هيچ مقدّمه اي رفتم جلو و پيشاني اش را بوسيدم. ديگر نتوانستم خودم را نگه دارم و از پلّه ها با عجله پايين آمدم و به خانه برگشتم.

چند ماهي از آن روز گذشته بود که خبر زخمي شدن او را شنيدم و با هول و هراس به منزلشان رفتم. ديدم که پاهايش باند پيچي شده و ملافه اي که روي پاهايش کشيده بودند، کمي خوني به نظر مي رسيد. به محض اينکه، مرا ديد با روحيّه اي بسيار عالي گفت:" يا الله برادر، جبهه منتظرت بودم، شنيده بودم اعزام شده اي و مدام از بچّه ها سراغت را می گرفتم." من هم که شرمنده ي حضور در جبهه بودم، خيلي زود مسير حرف هاي حميد آقا را عوض کردم و گفتم:" زخمتان خيلي جدّي است نه؟" حميد آقا با چهره اي بشّاش و پر از انرژي هميشگي اش گفت:" خيلي مهم نيست، يه خار کوچک رفته تو پام." مدّت  نقاهت حميد آقا خيلي طول نکشيد؛ بدون اينکه زخمش کاملاً بهبود يافته باشد، دوباره سفر به جبهه را آغاز کرد. دوري از بچّه هاي گردان براي حميد آقا، از هر زخمي کاري تر بود. اطرافيانش هر  چه اصرار مي کردند که چند روزي درنگ کند، قبول نمي کرد. شايد در اين سفر، سرّي نهفته بود، چهره ي نوراني و بي قرارش اين را نشان مي داد.

يکي دو هفته بعد از اعزام حميد آقا به جبهه، مادرش تصميم گرفت به تهران برود و سري به برادر بزرگش بزند. موقع حرکت، خيلي مضطرب و نگران به نظر مي رسيد، دست و پايش راگم کرده بود، انگار حرف و سفارشي در دل داشت و مي خواست با کسي آن را در ميان بگذارد. من موضوع را به دختر بزرگش اطّلاع دادم، او با خونسردي در پاسخ به من گفت: مادره ديگه، گاه و بيگاه کارهاي عجيب و غريب ازش سر مي زنه، من که سر در نمي آرم! مي خواد بره تهران يا عکاس خانه! اين را گفت و رفت به دنبال مادرش. مادر هم در اتاقي، دنبال عکسي از حميد بود.

آلبوم ها را ورق مي زد تا يکي را انتخاب کند. بالاخره يک عکس 4×3 از ميان                 عکس هاي حميد آقا برداشت و يواشکي گذاشت توي کيفش؛ همين موقع دختر بزرگش که دنبال مادر بود وارد اتاق شد و دستپاچگي او را به وضوح ديد، خواست وانمود کند که چيزي نديده است. گفت: مادر اگه ناسلامتي در يک خانه ي بزرگ و دراندشت آنچناني زندگي مي کرديم، پيدا کردن شما واقعاً سخت مي شد. بعضي وقت ها طوري غيبتان مي زند که همه نگرانتان مي شويم. بعد از ظهر  ان شاءالله حرکت مي کنيم، بلند شويد برويم که وقت ناهاره. دخترش که سعي مي کرد عليرغم ميلش، اين حرفها را خيلي جدّي نشان بدهد، يک دفعه گفت: ببینم مادر! همه ي وسايل سفر را آماده کردي؟ راستي گفته بودي که يادت بيندازم، براي برادرت سوغاتي ببري.

تا دخترش اين حرف را گفت، مادر رنگش پريد و گفت: اين دفعه حوصله ندارم مادر، بمونه براي سفر بعدي. مي خواهم اين بار خيلي سبک حرکت کنيم. از حرف زدنش  معلوم بود که حوّاسش جاي ديگه اي سیر می کند. داشتند اين جملات را ردّ و بدل مي کردند که يک دفعه دختر، چشمش افتاد به آلبوم بازي که در گوشه ای افتاده بود. رو به مادر کرد و گفت: با آلبوم چي کار داشتي؟ مادرش گفت: هيچ، دلتنگ برادرت بودم، خواستم عکس شو نگاه کنم.

 اين را که گفت بغض گلويش را گرفت. اين بار دختر هم که کمی مضطرب به نظر              می رسید، گفت: مگه چي شده پا شو بريم. دير مي شه.  مادر با صداي گرفته ای گفت: مادر بيا نگاه کن ببين اين عکس چطوره؟ دختر گفت: خوبه مگه مي خواي چي کار کني؟ گفت: هيچي ميخوام بدمش همسايه. دختر با تعجب گفت: يعني چه؟ همسايه عکس حميد رو مي­خواد چي کار؟ بی درنگ اشک در چشم مادر حميد حلقه زد، در حاليکه دور چشم هايش را با گوشه ي چادرش پاک  می کرد، گفت: مي ترسم مي ترسم حميدم این بار... که گريه امانش نداد. دخترش بلافاصله گفت: مادر گريه نکن، پشت سر مسافر که گريه نمي­کنند، اين چه حرفهايي است که مي زني؟ از چي مي ترسي؟ صداي هق هق گريه امان مادر را بريده بود. با همان حالت گفت: مي ترسم اين بار حميد شهيد بشه، مي خواهم عکسش را به همسايه بدم تا بزرگش کنه. اين را گفت و زد زير گريه. اين بار سخت تر از قبل و با صداي بلندي گريه مي کرد.

هر چي دخترش سعي مي کرد نمي توانست او را آرام کند. صداي زنگ در، صحنه ي التهاب مادر و دختر را به هم ريخت. دختر فوراً بلند شد و به طرف در دويد، مادرش گفت: شايد همسايه، رباب خانم باشد، کمي صبر کن، من يه آبي به صورتم بزنم در اين موقع  که دختر به اتاق بالايي رفته بود از پنجره ی اتاق که مُشرف به حياط بود، ديد که لاي در باز شد و همسايه بغلي، با صداي هول انگيزي اسم مادرش را صدا ­زد، «فلاني فلاني». دختر هم هول هولکي از پله ها پايين رفت و گفت بفرمائيد!! بفرمائيد تو. رباب خانم با ديدن دختر، بهت زده شد و گفت: دخترم تو خانه هستي، خيلي خوب شد. دختر با تعجب گفت: چي خوب شد؟ رباب خانم گفت: هيچ، خيال کردم مادرت تنهاست. آخه صداي گريه شنيدم و ترسيدم. آمدم ببينم چي شده. مادرت کجاست؟ دختر اشاره به اتاق کرد و گفت: آنجاست. مادر از اتاق، رباب خانم را صدا کرد و گفت بفرمايید، من دستم بند است.

ببخشيد نمي تونم بيايم پايين، رباب خانم هم بي درنگ راهش را گرفت وآمد بالا. دختر رفت تا چايي آماده کند. ولي دل تو دلش نبود آخه اين چه صحنه اي است؟ از يه طرف وقت تنگه و مي خواهند به تهران بروند. از طرفي هم مادرش مي خواهد عکس حميد رو بده به همسايه که بزرگش کنه. بالاخره دختر قيد چايی را زد و او هم پشت سر همسايه به اتاق بالايي رفت. از پشت در شنيد که همسايه هي داره مادر شو دلداري مي ده و مي گه فلاني،گناه داره، خدا نکنه اين همه فکر بد نکن، ان شاءالله که حميد طوريش نميشه و با سلامتی برمی گرده، خيلي کارها واسه حميد داريم که انجامش نداديم. من نمي دونم اين همه گريه و زاري واسه چيه؟» دختر اين حرفها را از پشت در مي شنيد. با خودش گفت: اين همسايه حتماً پيش خودش مادرم را خيلي سنگ دل فرض مي کنه، امّا من مادرم را بهتر از هر کس ديگه مي شناسم، قلبش خيلي رئوف است. ترس دختر از اين بود که حرفها و کارهاي مادرش، بي ربط از آب در بيايد. آخر گاه و بيگاه ديدن يک خواب و روياي صادقانه کار دستشان مي داد. دختر فکر کرد که باز هم پاي يک خواب و رويا در ميان باشد. بالاخره يه نيم ساعتي فضاي خانه ي حميد اينجوري ابري شده بود. همسايه ي بيچاره، از هر دري سخن مي گفت و تلاش مي کرد مادر را از اين فکر خارج کنه.

دختر هم پشت در اتاق هي قدم مي زد و به آخر و عاقبت کار فکر مي کرد. « خدايا خودت کمک کن» هي قدم مي زد و گاه گاهي هم از پشت در، صحبت مادر و رباب خانم را يواشکي گوش مي داد. صحبت ها شان کم کم رو به آرامش گذاشته بود و اين کمي از اضطراب و نگراني دختر را فرو نشانده بود.

ساعت چهار و نيم بعد از ظهر همان روز، مادر و دختر، بار و بنديل سفر را بستند و به ترمينال رفتند. سوار اتوبوس شدند و در صندلي هاي خود نشستند. چند دقيقه ي بعد اتوبوس حرکت کرد. خيلي سريع سياهي شهر مراغه را پشت سر گذاشت و هوا که در روزهاي پائيزي زودتر از همه ي فصول تاريک مي شود، تا به شهر هشترود برسند، ظلمت همه جا را فرا گرفته بود. دمدمه هاي صبح بود که به تهران رسيدند. مادر که چادر مشکي خود را به رويش انداخته و روي پاهايش هم پتوي چهار خانه ي آبي رنگ کشيده بود؛ با هياهوي ترمينال و بوق رفت و آمد صبحگاهي اتوبوس ها، از خواب پريد و هراسان شد و از دخترش پرسيد: دخترم کجا هستيم؟ او هم بلافاصله جواب داد: مادر جان رسيديم تهران. ترمينال جنوبيم.

خستگي راه و اوضاع و احوال ديروز، کلّي اعصاب هر دو تا را به هم ريخته بود. اتوبوس آرام آرام در سکّوي خود جاي گرفت و مسافران در تکاپوي پياده شدن بودند. مادر و دختر که در صندلي هاي وسط اتوبوس بودند، منتظر ماندند تا رديف هاي جلويي پياده شوند و بعد از چند دقيقه سر پا ايستادن، ساک به دست پياده شدند. هواي سرد و سوزناک پاييزي به همراه بوي گازوئيل و دود بر آمده از اگزوزهاي نه چندان نازک اتوبوس­هاي قديمي و جديد، فضاي ترمينال را آلوده کرده بود. مادر و دختر به سرعت جهت اداي نماز صبح، خود را به ساختمان ترمينال رساندند. چند صندلي خالي به هم چسبيده ي ته سالن، توجّهشان را جلب کرد. دختر ساک دستی شان را، نزد پيرزني که قبل از آنها روي يکي از صندلي ها نشسته بود گذاشت و خواست به فارسي بگويد که مادر چشمت به اين ها باشه تا ما برگرديم؛ امّا قبل از اينکه دختر حرفي بزند جواب لازم را از پيرزن گرفت امّا به زبان ترکي. هر دوي آنها به طرف سرويس هاي نه چندان بهداشتي موجود در گوشه ي سالن راه افتادند و با هزار زحمت وضو گرفتند و در نماز خانه ي بي در و پيکري که موکت رنگ و رو رفته اي درکف آن پهن شده بود، دو رکعت نماز به جاي آوردند و بي درنگ به سالن برگشتند و ساک خود را از پيرزن گرفته، تشکّر کردند و به طرف درب خروجي ترمينال رفتند. تقريباً هوا رو به روشني بود. صداهاي جلب مشتري و مسافر، براي سوار کردن از همه جا به گوش مي رسيد. مادر و دختر هم طبق معمول سوار يک پيکان شدند و با آدرسي که مادر به راننده گفت به راه افتادند. نزديکي هاي ساعت هشت صبح، به خانه ي دايي رسيدند. با يک اشاره ي انگشت روي زنگ، در باز شد و دايي با گشاده رويي به استقبال خواهر و خواهر زاده آمد. آنها وارد شدند.

 بعد از کمي استراحت و صبحانه اي که نوش جان کردند، نشستند و هر کس از هر دري حرفي مي زد. دختر از اوضاع و احوال نيمه جنگي تهران، از دايي سؤالاتي کرد. دايي که از بمباران هفته ي قبل تهران، حرف مي زد، اضطراب و پريشاني مادر، دو چندان مي شد. شبیه همان اضطرابي که در مراغه داشت و  بي کم وکاست آن را با خودش به تهران آورده بود. مادر خيلي گرفته به نظر مي رسيد، سعي مي کرد کسي از احوالش با خبر نشود.

امّا به قول معروف، « رنگ رخسار خبر مي دهد از سرّّ ضمير.» زن دايي زودتر از همه آرام آرام به اين مسأله پي برده بود، ولی به روي خودش نمي آورد. اوضاع به همين منوال سپري مي شد. انصافاً  زن دايي هم حسابي مادر و دختر را تحويل گرفته بود و از گردش و ديد و بازديد، چيزي کم نگذاشته بودند. حال و هواي مادر، همچنان ابري بود و هر لحظه ممکن بود مثل ابر بهاري، شروع به گريه کند. گاهي وقت ها هم، تمام وجودش مثل خورشيد مي درخشيد. خلاصه اين قبض و بسط مادر همه را رنج مي داد و کسي هم جرأت کنکاش درونش را نداشت. صبح روز هشتم اقامتشان، مادر رو به برادرش کرد و گفت: اگر اجازه بفرماييد ما رفع زحمت بکنيم.

زن دايي گفت: تازه خستگي راه را به در کرديد يکي دو هفته ی ديگر هم بمانيد. مادر که حالت قبض، بهش دست داده بود، با صداي گرفته اي گفت:" برادر، تو که مي دوني از همان اوان جواني، بعضي از خواب هايم بعداً عينيت پيدا مي­کنند. يکي دو هفته قبل خواب عجيبي ديدم که نمي توانم آن را از ياد ببرم. اگر به دل نگيريد، راستش قرار نبود که اصلاً به تهران بياييم. اين مسافرت نوعي فرار از اوهام و خيال بود. از خدا که پنهان نيست از شما چه پنهان، اين يک هفته اي که به شما دردسر داديم، مدام به آن خواب فکر مي کنم و لحظه اي آرام و قرار ندارم. خواب ديدم که عدّه اي رزمنده به همراه سيّدي نوراني چند تن از رزمندگان را که در حين رزم، بي سر و دست شده بودند، با خود به سر قلّه اي مي برند. در حالي که لحظه به لحظه به قلّه نزديک تر مي شدند من هم به دنبال آنها در حرکت بودم و با خودم فکر مي کردم که نکند حميد من هم در ميان آن شهداي بي سر و دست باشد. در حالت بهت زده نزديک که شدم، ديدم حميد من هم آن جاست؛ حميد من بر روي دستان آن سيّد نوراني بود که به طرف قلّه  مي رفت. لحظه به لحظه آن آقا و پيکر حميد، ازمن دور مي شدند. وحشت زده از خواب بيدار شدم، تمام تنم مثل بيد مي لرزيد و همه جاي بدنم غرق عرق بود. چشم هايم را که باز کردم ديدم اطرافيانم هاج و واج به من نگاه مي کنند."[9]

 اين را گفت و زد زير گريه... .... 


اقتداء به اميرالمومنین علی(ع)

اوايل جنگ بود، بين سالهاي 61-60. شور و شوق مردم در اداره ي جنگ وصف ناپذيز بود؛ اين جمله تعارف نيست، مردم از پير و جوان ، خرد و کلان، خود جوش در سرتاسر کشور براي دفاع و صيانت از مرزهاي کشورشان از هيچ تلاشي مضايقه نمي کردند. هر کس در هر گروه و صنفي آنچه از دستش بر مي آمد در جهت دفاع از کشور و ارزش هاي انقلاب دريغ نمي کرد.

کشاورزان، کارگران، دانشجويان، دانش آموزان، صنعت گران، بازاريان و همه و همه بدون کم ترين چشم داشت مادي، صرفاً براي نيّت پاک خدايي، همه جور کمک و مساعدتي در حقّ همديگر انجام مي دادند. از صف هاي طويل براي خون دادن در مقابل اورژانس ها گرفته، تا اسم نويسي جهت اعزام به جبهه هاي حق عليه باطل، يا کمک و پشتيباني تدارکاتي براي رزمندگان در پشت جبهه. همه ي اين گروه ها در محلّات و مساجد خودجوش سازماندهي مي شدند. جوانان با غيرت و با مرام هر محلّه اي با درک و بصيرت از شرايط و مقتضيّات زمان از هر فرصتي جهت تغذيه ي فکري بقيه افراد و هم محلّه هاي خود استفاده مي کردند.

   در اين ميان از آنجاییکه بسيج از کانون هاي بسيار فعّال جذب نيرو براي پشتيباني و تدارکات جبهه هاي جنگ بود، گاه و بيگاه افرادي از جوانان خبره و با درايت پيدا مي شدند که با تشکيل انجمن هاي اسلامي و کانون هاي پرورشي در کنار پايگاه هاي مقاومت ، کار جذب و آموزش و سازماندهي افراد را براي اعزام به جبهه سرعت می دادند. شخصيّت و رفتار اين افراد در شهر و محلّات الگو بود و  مثال زدني. اينان به مثابه ي آيات قرآن، مجاهدان في سبيل الله بودند و با مديريّتي که در ذات و کنه آن ها از طرف خداوند به وديعه گذاشته شده بود با کمترين امکانات، بهترين خدمات را با  روح معنوي انجام مي دادند.

 اين يک ادّعاي صرف يا تعريفي از شخص يا اشخاص تخيّلي و دست نا يافتني نيست؛ اينان از بطن و متن همين مردم عادي و زحمتکش برخاسته بودند و فقط انگيزه ي خدمت داشتند و بس؛ و چه بسا امکانات ديگر مادّي و شخصي خود را هم در اين راه مصروف مي داشتند. انديشه و همّت والاي آن ها هر کار نشدني را آسان مي کرد. شب و روز سر از پا نمي شناختند و انگار مسئوليّت هدايت جامعه با آن ها بود درحالي که عرف جامعه برعکس اين را نشان مي داد. اوج شگفتي مسأله زماني بود که آنان با دستان خالي وارد ميدان خدمت به مردم مي شدند و سر افرازانه نيز مسئوليّت خطير خود را در شأن و مقام مردم به اتمام مي رساندند. حميد آقا يکي از ده ها جوان با غيرت محلّه ي سبزچی ها بود. اواخر تحصيلاتش با اوايل انقلاب و جنگ مصادف شده بود. او بزرگ شده ي يک خانواده ي زحمتکش، متديّن و متوسّط از لحاظ مالي بود. افکارش عالي بود و روحيّه ي ارشاد و هدايت  را سال ها در همه ي عرصه هاي فرهنگي و اجتماعی به همراه داشت.

" با پيروزي انقلاب اسلامی باز هم فعّاليّت هاي فرهنگي خود را در مسجد محلّه، تحت عنوان مکتب قرآن آغاز کرد. از آنجاییکه ذاتاً مديريّت و رهبري در نهاد ایشان نهفته بود به همين علّت توانست  بقيّه ي جوانان محلّه و شهر را کمک گرفته و در انجمن اسلامي مکتب قرآن، فعّاليّت هاي فرهنگي، هنري، سياسي و نظامي خود را پيگيري کند. با استفاده از جوانان با غيرت و پشتکار، سريعاً فعّاليّت هاي خود را بسط داده و با برنامه ريزهاي منظّم و همه جانبه، آموزش نظامي مکتب قرآن را هم در کنار کارهاي قرآني شروع کرد که میتوان گفت اين، آغاز ورود حميد آقا به عرصه ي ايثار، هجرت و شهادت بود.[10]

اوايل کار، خدمت در کسوت بسيجي را ترجيح مي داد؛ سپس با توجّه به شرايط و مصلحت ديگر دوستان هم پيمانش تصميم گرفت به صورت يک کادر رسمي در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، خدمت سراسر شور و حال خود را ادامه دهد. هر چه مسئوليّتش در حوزه ي خدمت به مردم بيشتر مي شد، روحش افزون تر از قبل نا آرام مي گشت، و چنان عطش خدمت به اسلام در وجودش موج مي زد که شب و روزش را وقف اسلام و رزمندگان کرده بود. ديگر محيط شهر، روح بزرگ او را آزار مي داد و از طرفي حسّ خدمت در سنگر و دفاع از ميهن را تکليف مي دانست. با ترجيح دادن حضور در ميدان رزم، افق جديدي در عرصه ي زندگي خود بازکرد. خدمت در صحنه هاي سخت را سرلوحه ي زندگي خود قرار داده بود؛ گويا هر روز و هر لحظه جسم و روانش را براي خدمت آماده و تربيت مي کرد.

 و اين همان مصداق( من المومنین رجالٌ صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا)[11] در شمار مرداني بود که با خداي خويش عهد و پيمان بستند و منتظر کسب فيض شهادت شدند. همیشه کلام مقتداي خويش، خميني عزيز را زمزمه مي کرد " که جنگ ما جنگ است و عزّت و شرف ما در گرو همين جنگ است."[12] ديگر آرام و قرار در وجودش نبود. خود را به آب و آتش مي زد که جواناني همچون خود را براي اعزام به ميادين جنگ ترغيب نمايد، چرا که مي دانست عزّت، شرف و دين اين ملّت در معرض تجاوز و تعدّي است؛ لذا با الهام از همه ي سرچشمه هاي معارف تشيّع، سعي مي کرد تا آن جايي که مي تواند خود را به اهداف يک شيعه ي واقعي نزديک تر نمايد و علي گونه، زاهد شب باشد و شير روز. وَهْ! که چه بستر فکري قوي و محکمي را با اسوه سازي از علي بن ابيطالب، اميرمؤمنان (ع) در خود ايجاد کرده بود؛ امّا به خوبي مي دانست که حرکت علي وار، نياز به داشتن روحی علي گونه دارد، بنابراين سعي مي کرد با زبان عمل به اين سؤال پاسخ دهد که چگونه مي توان زندگي خود را به مسير سير و سلوک علي (ع) نزديک کرد.

حمایت عملی از رزمندگان

مدّتي بود که حميد آقا در معاونت بسيج را مشغول بود.درانديشه اش اين بود که به چه شکلي در جذب نيرو براي بسيج و اعزام به جبهه مؤثّر باشد ولیکن بفکر کار در ستاد، اتاق و پشت ميز نبود. روح بزرگ و پرکارش هرگز به او اجازه ي صرفاً نشستن در پشت ميز و دستور دادن به افراد زير دست را نمي داد. به امواج خروشاني مي مانست که سکون و رکود را در هم شکسته بود، حَشر و نشر با خانواده هاي ايثارگران، شهدا و رزمندگان را در اولويّت هاي کاري خود قرار داده بود. با کادر و اکيپ همدلي که مثل شمع گرد خود جمع کرده بود، با وحدت و همگرايي دنبال رتق و فتق امورات مربوط به بسيجيانِ از جبهه برگشته و احياناً مشکلات روزمرّه ي آنها بود. عقيده داشت همه ي کارها و پيشرفت ها در سايه ي عمل است نه شعار، اين را بارها هم گفته بود و هم در عمل نشان داده بود.

 فکر و ذکرش توسعه ي پايگاه هاي مقاومت روستایی بود. مي گفت: وجود پايگاه ها در شهر و روستا «تنور جنگ» را از لحاظ اعزام نيرو و پشتيباني داغ نگه مي دارد. و گاهي پايگاههاي مقاومت را به چشمه ي فيّاضي تشبيه مي کرد که جوشش لاينقطع آنها مثل زمزم، التيام بخش آلام رزمندگان در جبهه ها بشود.[13] به عنوان مشاور و کارگزار امين براي مسئولين سپاه بود. نظريّه ها و ابتکاراتش در همه ي محافل بسيج و سپاه، صائب و زبانزد عامّ و خاص بود. به شدّت از ريا، چاپلوسي و تزوير گريزان بود، رک و راست حرف هايش را مي زد. هيچ کاسه اي را زير نيم کاسه اي نمي گذاشت. بي توقّع و جان برکف، بدون وابستگي به پست و مقام، خدمت بي شائبه اش را انجام مي داد. اهل شوخي و بذله بود. يک بار گفته بود: اگر مي خواهيد اين رؤساي ادارات طعم بي خوابي، گرسنگي و تشنگي را بچشند، کافي است که چند صباحي ميز اداري آنها را به يکي از مناطق جنگي ببريد آن وقت به خاطر ميز رياست هم که شده چند روزي از نزديک با مشکلات بي شمار رزمندگان آشنا مي شوند و حداقل در پشت جبهه مثل زالو، خون اين مردان بزرگ تاريخ را نمي مکند. [14]حميد آقا مرد ميدان عمل بود و مي خواست هر طور که شده طعم شيرين جامعه ي مدني و عدالت را هر چند در مقياس کوچک هم باشد به مذاق مردم ستم ديده بچشاند.

 کمر همّت بسته بود تا هر مانع کوچک و بزرگي را که در راه رزمندگان ايجاد  مي کردند از ميان بردارد و عقيده اش اين بود که نگذارد اين بسيجيان دريا دل در هيچ شرايطي در پيچ و خم زندگي خسته و فرسوده شوند؛ چرا که تجربه تاريخي را از مولاي متّقيان هميشه به ياد داشته است. امّا ناجوانمرداني بودند که در اشکال گوناگون براي بسيجيان جبهه چه در ادارات و چه در محل کار مانع تراشي و سنگ اندازي مي کردند. مي خواستند با ايجاد دغدغه هاي تصنّعي روح آنها را بيازارند و عزم آنها را در رفتن به جبهه سست کنند. زهي خيال باطل! که فرمانده آن ها حميد آقا بود شجاع و نترس. همچون مولايش علي (ع) کوتاهي در خدمت رساني را گناه عظمي مي شمرد و هميشه خود را مقصّر اصلي مي دانست که چرا فرياد مظلوميّت آنها را در گردنه هاي مشقّت بار زندگي نشنيده است و اين را بارها گفته بود که روزي علي (ع) در خانه ي پير زني که شوهرش در جنگ شهيد شده بود رفته و احساس کرده بود که حکومتيان در امر رسيدگي به فرزندان يتيم آن پير زن کوتاهي کرده اند. بنابراين حضرت آستين بالا زده و ضمن التيام آلام يتيمان آن پير زن، در حالي که اشک از چشمانش جاري شده بود رو به آتش تنور کرده و مي فرمايد:  اي آتش چگونه جسم

ناتوان علي را به خاطر کوتاهي در کار اين يتيمان خواهي سوزاند. [15]

 اين داستان را اغلب در پيدا و پنهان، خودش سرلوحه ي خدمت رساني به از پا افتادگان يا خانواده هاي رزمندگان قرار داده بود. بي محابا و بدون ترس مي توانست اتاق تزئين يافته ي يک رئيس کذا را به خاطر کوتاهي درکارش به هم بريزد و سنگ اندازي مسئولين را به خودشان برگرداند. بارها با حاضر شدن در ادارات و مدارس، مشکلات بسيجيان اهل پايگاه و جبهه را با منطق و بيان گيراي خود حلّ و فصل کرده بود و اعتقاد راسخ داشت به اين که اگر مي خواهيد جبهه ها مملوّ از رزمنده باشد و اعزام ها پر رونق شود، بايد که در پشت جبهه آسايش و رفاه نسبي آنها را تأمين نماييد.

روح بلند آن سفر کرده ی پرکار آن چنان در جنگ و جبهه، کلام امام و خلاصه در اسلام ناب محمدي (ص) ذوب شده بود که اگر نگويیم بي نظير، حدّاقل کم نظير بود. در اجراي کارها و به جا انداختن احکام اسلام و فرامین حضرت امام راحل (رض) گردن فرازي مي کرد و چون " بنیان المرصوص"[16] در مقابل مشکلات مي ايستاد و خم به ابرو نمي آورد. شکوه مردانه اش از او انساني والا و متعالي ساخته بود. رزمندگان و اهل محلّه، وي را ستودني مي دانستند و همه از دوست و دشمن، واله کلام و عملش بودند. هر سخني را که مي گفت عهده دار انجامش بود. ساده بودن و يکرنگي اش باعث جذب انسان هاي يکرنگ شده بود. خود را وقف خدمت به اسلام ومسلمین مخصوصاً ضعفا و ستم ديدگان مي ساخت. زمانیکه چند روزي براي مرخصّي به مراغه مي آمد، فقط اسمش مرخصّي بود. سر تا پاي وجودش در عشق خدمت به همنوعان مي سوخت. فعّاليّت هايي در مرخّصي انجام مي داد که چندين برابر فعّاليّت هايش در جبهه بود.

 اتّفاقاً شب ورودشان به مراغه، شب آماده باش پايگاه والفجر هم بود. پايگاه در شب هاي نگهباني مملوّ بود از رزمندگان جبهه رو و ميعادگاه عاشقان. در فرصتي که فراهم آمده بود رزمندگان همديگر را ملاقات مي کردند و تا ساعت ها و بعضي وقت ها تا سحرگاه با عشق و علاقه به گپ و گفتگو و خاطره گويي مي پرداختند.

 اهل پايگاه دور تا دور مسجد حاج الله وردي خان( کوچه قم شمالی) روي پتوهاي پلنگي پهن شده در کنار ديوارهاي مسجد، با نظم و ترتيب نشسته بودند. بعضي ها به تلويزيون نگاه  مي کردند و بعضي ها در آشپزخانه مشغول آماده سازي پذيرايي بودند. برخي در گوشي با هم حرف مي زدند و گاه و بيگاه مي خنديدند. يکي دو نفر هم مشغول اداي فريضه نماز بودند. مسئول کتابخانه و نوارخانه ي پايگاه هم مشغول تحويل کتاب و نوار امانتي به اهل پايگاه بود. در اين ميان، همهمه اي از سالن ورودي مسجد به گوش رسيد، طوري که همه متوجّه درب ورودي شدند و لحظاتي نگذشته بود که صداي بلند صلوات در فضاي پايگاه طنين انداز شد. همه که درکنار ديوارهاي داخل مسجد نشسته بودند از جاي خود برخاستند و با شور و اشتياق منتظر ورود حميد آقا و همراهان از جبهه برگشته ي ايشان شدند. همه ي اهل پايگاه با شور و شعف خاصّي شوق ديدار داشتند و هر کس مي خواست جهت روبوسي و تبرّک خدمت فرمانده برسد. امّا ايشان طبق عادت مألوف و حسنه ي خود، از سمت راست فضاي داخل مسجد، شروع کرد به احوال پرسي با اهل پايگاه و آهسته آهسته گام بر داشته و از تک تک افراد حاضر در پايگاه تفقّد مي کرد.

چند دقيقه اي همه روي پا ايستاده و منتظر روبوسي و ملاقات با ايشان بودند. من هم که در سمت چپ، کنار کمد ديواري ايستاده بودم، مانند ديگران سر از پا نمي شناختم و از طرفي هم شرمنده از عدم حضور در اعزام قبلي بودم. غرق در افکار خود بودم که نوبت روبوسي و دست دادن من شد. با دستپاچگي آميخته به شرم يک قدم جلو گذاشتم و يک روبوسي توأم با ادب و احترام به جاي آوردم. همان طوري که به چهره تکيده و برافروخته اش زل زده بودم و منتظر يک بديهه گويي از ايشان؛ چند ثانيه اي طول نکشيد که حميد آقا گفت: اسماعيل موقع رفتن منو ببين کارت دارم. من هم به نشانه ي ادب و احترام با حرکت شتاب زده سرم گفتم: چشم. حميد آقا دقايقي را صرف احوالپرسي با بقيّه ی اهل پايگاه کرد و يک راست رفت و در جاي هميشگي اش که نزديک درب ورودي و کنار آشپزخانه بود نشست. شال و کلاه سرمه اي رنگ هميشگي اش را در آورد و دستي روي موهاي مشکي خودش کشيد و دکمه هاي اورکت سبز يشمي رنگ خود را باز کرد و دوباره با چرخاندن چشمان پرفروغش به همه ي زواياي مسجد، يک تشکّر خاصّي به جا آورد.

سکوت، فضاي پايگاه را فرا گرفته بود فقط برخي از بچّه هاي قديمي پايگاه درگوشي با هم پچ پچ مي کردند و گاه گاهي هم يواشکي با هم مي خنديدند.  کلّ فضاي معنوي پايگاه، منتظر پيام و کلام حاج آقا مهدوي وش[17] بود که طبق معمول، با ذکر مقدّمات همراه بود و اگر کسي به عنوان ميهمان به پايگاه جهت سخنراني دعوت مي شد همه منتظر کسب فيض مي شدند. اين بار خود فرمانده پايگاه، حميد آقا، به عنوان ميهمان از جبهه برگشته، مي خواست با صحبت هاي خود روحيّه ي بچّه ها را بالا ببرد.[18]

با خودم قرار گذاشتم اين هفته هر جور شده به پايگاه بروم. آخر يکي دو هفته اي                 مي شد که متأسّفانه به علل واهي و با بهانه تراشي هاي مختلف در پايگاه حضور پيدا نمي کردم. گفتم ديگر این  پنجشنبه بايد قيد همه چيز را بزنم و به پايگاه بروم، آخر مي گفتند که حميد آقا و برخي از رزمندگان هم گرداني ايشان، قراره که به مرخّصي بيايند. به مرخّصي آمدن بچّه هاي رزمنده و حضورشان در پايگاه و ديدن دوستان، موقعيّتي بود که کمتر پيش مي آمد. بنابراين من هم کارهاي عقب افتاده ي درسي و غير درسي ام را رديف کردم تا به موقع در پايگاه حاضر بشوم. يکي از عادات حسنه ی حميد آقا اين بود که وقتي پشت جبهه بودند، هميشه پي گير درس و مدرسه ي بچّه هاي پايگاه و رسيدگي به مشکلات آنها بودند من هم که از شما چه پنهان در دروس رياضي و علوم کمي مشکل داشتم و حميد آقا هم به اين امر واقف بود، مطمئن بودم که حتماً شب جمعه در پايگاه،  مشکل درسي مرا دنبال خواهد کرد. به هر حال شب جمعه رسيد و طبق معمول سر وقت به مسجد رفتم و نماز مغرب و عشاء را با اهالي مسجد محل به جای آوردم. اهالي مسجد معمولاً بعد از تمام شدن نماز جماعت، محل پايگاه را ترک مي کردند. اهل محل که رفتند اعضاي پايگاه، يکي پس از ديگري آمدند و دور تا دور صحن داخلی مسجد نشستند. در همین موقع، همهمه اي در فضاي بیرونی مسجد ايجاد شد که نشانه اي از آمدن حميد آقا بود. امّا لحظاتي بعد، جانشين فرمانده پايگاه آمد و بعد از احوالپرسي معمولي رو به مسئول فرهنگي پايگاه کرد و گفت:" قرار بود حميد آقا امشب بيايند و با بچّه ها ديداري داشته باشند؛ امّا يک ساعت قبل، يکي از همراهان ايشان تلفني تماس گرفت و گفت: حميد آقا به علّت مشغله ي زياد نمي تواند امشب در پايگاه حاضر شود. عذر خواهي کرد و گفت ان شاء الله اگر عمر باقي باشد، هفته هاي بعد خواهد آمد. بنابراين شما برنامه هاي عادي خودتان را دنبال کنيد. بعد هم بلافاصله در پشت تريبون قرار گرفت. بنده نیز که به خاطر ديدار با حميد آقا و همراهانش در پايگاه حضور يافته بودم تمام رشته هايم پنبه شد. از طرفي هنوز، دغدغه ي ضعف دروس رياضي و علوم را داشتم و با خودم فکر مي کردم که اگر حميد آقا امشب مي آمد، حتماً حسابي از من حال گيري مي کرد. البته اين را هم بگويم که اين اواخر، اطاعت از فرمانده کرده و با جديّت تمام سعي کرده بودم تا جبران مافات کرده باشم. آن شب کارنامه ثلث دوّمم را به عنوان مدرکي دالّ بر پيشرفت درسي خود، براي ارائه به حميد آقا به همراه داشتم. برنامه ها به نوبت توسّط اعضاي پايگاه، اجرا مي شد.

رفته رفته به انتهاي برنامه نزديک مي شديم که يکي از  اعضاي قديمي پايگاه، وارد شد و يک راست رفت پيش مسئولان پايگاه نشست و در گوشي چيزهايي به هم گفتند بعد آن برادر  نامه اي از جيب خود در آورد و به جانشين فرمانده پايگاه نشان داد. من هم که از دور حرکات آنها را زير نظر داشتم و غرق در افکارم بودم، متوجّه شدم يکي از دوستانم از پشت پنجره ي مُشرف به حياط مسجد پايگاه دارد مرا با اشاره به بيرون مي خواند. کمي درنگ کردم. بعد به آرامي به طرف در خروجي رفتم. بعد از طيّ فضاي کم عرض راهرو به دنبال پيدا کردن کفش هايم بودم که دوستم را که خارج شدن مرا از بيرون دنبال کرده و به کفشکن آمده بود، ديدم. رو به من کرد و گفت:" اسماعيل فهميدي چي شده؟" من هم که با اشتياق و ولع،  منتظر شنيدن حرفهايش بودم گفتم:" دق مرگم کردي جون بکن، بگو چي مي خواستي بگي."

 دوستم بي درنگ جواب داد: ديدي بي خود آمديم پايگاه، حميد آقا امشب نمي آيد. من با خونسردي گفتم: اينو که خودم مي دانستم، خبر جديدت چيه؟ گفت: هيچي آن برادري که لباس کادر پوشيده بود و داشت با برادر مهدوي وش صحبت می کرد گفت: قراره فردا حميد آقا قبل از خطبه هاي نماز جمعه در مسجد جامع سخنراني کند. من مي خواستم اين را به تو اطّلاع داده باشم که بالاخره امشب هم اگر نتوانستيم ببينيمش فردا حتماً مي توانيم با حضور در مسجد جامع، هم از سخنراني اش استفاده کنيم و هم رزمندگان همراهش را ببينیم و مقدّمات اعزام ماه بعد را ان شاءالله فراهم کنيم. اين را گفت و دستش را به نشانه ی موافقت بالا گرفت. من هم  دستم را بالا گرفتم و به علامت میثاق دستانمان را به هم کوبیدیم که در اعزام به جبهه ثبت نام کنيم. این آغاز یک عهد و پیمان دوستانه بود که رقم خورد. از این حرکت حسین[19] خیلی خوشحال شدم. مدام به فردا که قرار است با يک تير چند نشان بزنم فکر مي کردم . يکي شرکت در فرضيه ي نماز جمعه، ديگري بهره مندي از سخنراني حميد آقا و سوم موضوع ثبت نام و اعزام به جبهه.

 با سرور و شادماني ايجاد شده در فضاي کفش کن مسجد که همش پنج دقيقه طول کشيد، هول هولکي گفتم: پس بيا بريم تو، اين جا سرده. گفت: چشم فرمانده شما امر بفرمائيد! مرد حسابي مگر نمي دوني که من در حال نگهباني در مسجد هستم، هنوز يک ساعت مانده پستم را تعويض کنند. من که اين را نمي دانستم، پوزش خواستم و با تکان دادن دست، عقب عقب به طرف در بزرگ ورودي پايگاه رفتم که به دليل سرما با يک پتوي بزرگي پوشانده شده بود و هر کس مي خواست به داخل بيايد، اول بايد با زور پتوي ضخيم آويزان شده از درب را کنار مي زد و بعداً دستگيره را مي چرخاند و بعد وارد مسجد مي شد. من هم به اين ترتيب وارد شدم و با حالت کج و کوله ي ناشي از احترام، با شتاب يک راست به جاي اوّليّه ام رفتم و نشستم. خودم را جمع و جور کردم تا با بقيّه هماهنگ بشوم که سراپا گوش بودند؛ چرا که مسئول پايگاه مشغول دادن تذکّرات لازم به بچّه ها و اعضاي پايگاه در مورد مقرّرات و وضعيّت برخورد با يکديگر و... بود. اوضاع و احوال جنگ، جبهه و پشت جبهه را تحليل مي کرد. در ادامه ي صحبت هايش، موضوع سخنراني حميد آقا را مطرح کرد و اهميّت حضور ايشان را در تريبون، قبل از خطبه هاي نماز جمعه و حسّاسّيت سخنراني ايشان را گوشزد کرد و تأکيد کرد  فردا يکپارچه در صف هاي نماز جمعه حاضر شوند. در پايگاه طبق تقسيم بندي مسئوليّت، هر کس عهده دار سمتي بود. نوبتي هم که بود، نوبت مسئول تدارکات پايگاه بود که با يک چاي خوش رنگ و نه چندان داغ، با استکان هاي کمر باريک، پذيرايي دبشي داشته باشد. همه منتظر بودند که اين قسمت از برنامه نيز با شکوه تمام انجام پذيرد.

 بالاخره پنجره ی در کوچک چوبي چايخانه، که در گوشه ی مسجد، روی سينه ديوار صحن مسجد جاي سازي شده بود، باز شد. برخلاف دفعات قبل که فقط چايي داده مي شد، اين بار حسین، مسئول تدارکات مثل اين که به خاطر حضور حميد آقا و همراهانش حسابي سرکيسه را شل کرده بود، تدارک ميوه و شيريني را هم ديده بود. جاي شما خالي، هفته های قبل که مسئول تدارکات بود، اين هفته به معني واقعي کلمه" تدارکات چی" شده بود. با رديف کردن پيش دستي هاي مسی موقوفه مسجد، که سال ها در داخل چايخانه محبوس بودند، پذيرايي اوّلیّه شروع شد و پشت سر آن، جعبه ي شيريني و ميوه نیز، فضاي داخل مسجد را مملوّ از بگو و بخند بچّه ها کرد.

حميد آقا و تشکیل گردان

غروب يکي از روزهاي باراني بود، نزديکي هاي پادگان دزفول بوديم. انگار فکر مهمّي تو سر حميد آقا بود. نگاه و رفتارش تغيير يافته بود. بغض ضميرش در وجناتش ظاهر بود. خدايا اين همان حميد آقاي خودمان است که افق نگاهش التيام بخش و روح بخش بود؟ ما در سايه ي نگاه او دردهاي خودمان را از ياد مي برديم؟ خدايا اين چه ولوله اي است که سر تا پاي وجود فرماندهمان را فرا گرفته است. لحظه اي آرام و قرار ندارد. حرفهايي توي دلش است که گويا نمي خواهد ديگران به آن پي ببرند. می خواهند خودش هر وقت خواست سر صحبت را باز کند و احياناً مشورت دوستان را جويا شود. امّا آخر چه حرفي؟ چه صحبتي که اين همه رفتارش را تحت تأثير قرار داده؟ شايد دلتنگ تهيّه ي آذوقه، ساز و برگ و تجهيزات بچّه هاي رزمنده ي تحت امرش است؟ يا اينکه مسئوليّتي خطير در لشکر برايش پيشنهاد شده؟ امّا بالاخره  يک چيزي هست. حدّاقل اين را مي دانيم که زمان، زمان جنگ است و اسرار، اسرار جنگي. امّا همه که محرم اسرار نيستند.

 اصلاً به ما چه که ايشان در بي تابي سير مي کند. عوالم هر کس مربوط به سير و سلوک خودش هست. نبايد زياد تجسّس کنيم. آن هم در منطقه ي جنگي!؟ قرار شد با علي تیموری شبانه سري به چادر فرماندهي بزنیم، هم جوياي احوال شويم و هم طبق شگردهاي بسیجي به دل فرماندهمان "تکي" زده باشیم و از حرفهاي مگوي ايشان چيزي کشف کنيم. البتّه اين حرف کشيدن سرّي، دست کمي از يک عمليّات متهوّرانه نداشت. هر طور که شده مي بايست به کمک علي که خودش اهل فن بود، اين کار انجام مي شد. بالاخره موعد مقرّر فرا رسيد. من و علي در سر قرارمان، عين اجل معلّق، يا الله گويان وارد چادر حميد آقا شديم، به رغم ملاقات هاي قبلي ديديم چادر خلوت است و حميد آقا نيز رو به قبله، ته چادر با آرامش و وقار خاصّ خودش، با خدايش خلوت کرده، ورود پر سر و صداي ما نتوانست حال معنوي او را به هم بريزد.

 من با صداي بلند گفتم: فرمانده عزيزمان ميهمان نمي خواهد؟ حميد آقا با آن نگاه نافذش زير چشمي، نيم نگاهي پشت سرش انداخت و گفت:بفرمائيد. بعد بلافاصله سرش را برگرداند، خم شد و جا نمازي اش را با يک ذکر مختصر جمع کرد. در حالي که آن را در جيب اورکتش مي گذاشت، گفت: بفرمائيد داخل بيرون باراني است، پوتين هايتان را هم بياوريد داخل. من و علي که منتظر خلوت و فرصت اين چنيني بوديم، بلافاصله کفش هايمان را که کمي گِلي بود در آورده و در ورودي چادر روي نايلوني که از قبل پهن شده بود گذاشتيم. هول و اضطراب آميخته با شوق ديدار حميد آقا نوعی دستپاچگي لحظه اي در هر دوي ما ايجاد کرده بود. حميد آقا وقتي اين حس را در ما ديد، خيلي سريع گفت: چه خبر. اين وقت شب ياد ما کرده ايد؟ اوّل علي و بعد من با حميد آقا دست دادم و هر کدام در طرفي نشستيم؛ لحظاتي نگاه هايمان را به هم دوختيم و با ردّ و بدل کردن حرفهاي تعارفي و معمولي از جنگ، رزمندگان و  وضعيّت عراق و کمي هم از سياست حرف زديم امّا هنوز هدف اصلي از آمدنمان در نهانخانه ي دلمان مکتوم بود. نيم ساعتي از ورودمان به چادر نگذشته بود که صداي موتور کراسي که معلوم بود لحظه به لحظه به چادر نزديک مي شود، شنيده شد. اوّلش خيال کردم با آن تخت گاز مي خواهد از موانع نزديک چادر عبور کند، امّا با خاموش شدن موتور، بلافاصله سر و صدای دو نفر که با هم صحبت مي کردند به گوش رسيد. يکي به ديگري مي گفت شما چند لحظه در کنار موتور باشيد تا من پيغامي را به حميد آقا برسانم. من هم که گفتگوي آنها را به وضوح مي شنيدم، با خود گفتم که نکنه پيغامي آوردند که با اهداف ما مرتبط است؟ در هر حال بعد از حدود يک دقيقه رزمنده اي خوش سيما و چالاک، سرش را از درز ورودي چادر به داخل کرد و گفت: ببخشيد مزاحم شدم، مثل اينکه حميد آقا هم ميهمان دارند؛ اگر مزاحم نباشم مي خواهم مطلبي را از طرف ستاد به عرض فرمانده محترم برسانم. من که چشمانم را به دهان او دوخته بودم، خودم را جمع و جور کردم و گفتم: شما ، بفرمائيد داخل، ما رفع زحمت مي کنيم. اين را گفتم و با يک اشاره به علي، برقي از جايمان بلند شديم. حميد آقا بدون هيچ تعارف، رو به علي کرد و گفت: مي بخشيد فردا مي بينمتون. و بعد دستش را به علامت خداحافظي به طرف من دراز کرد و گفت: به بقيّه ي بچّه هاي گردان ابوالفضل (ع)[20] سلام برسان. خدا قسمت کند به زودي همديگر را خواهيم ديد.

 همين طورکه پشت به داخل چادر داشتيم و پوتين هايمان را مي پوشيديدم، شش دانگ حواسم پيش آن رزمنده بود که ته چادر با حميد آقا در مورد جلسه ي مرخّصي رزمندگان مراغه اي، حرفهايي را رد و بدل مي کردند. من که الکي داشتم با بند پوتينم ور مي رفتم، يک دفعه آب جمع شده از باران عصر امروز که در لايه ي فوقاني چادر مانده بود، به سر و رويم ريخت و حسابي خيسم کرد، به سرعت خودم را از چادر بيرون انداختم و مشغول چلاندن لباسم بودم که علي با شوخي گفت: آب تني ات عافيت باشه. بعد هم خنديدیم و پياده به راه افتاديم. هواي پادگان خيلي دل چسب بود. آسمان صاف و دلپذير، انگار بغض خودش را با بارش عصر امروز تخليه کرده بود. ماه که تازه از پشت ابرها خود را رهانده بوده، در گوشه اي از آسمان با درخشندگي خاصّ خود، مثل يک الهه ي زيبا از آن بالا همه چيز را تحت نظر داشت. شب هاي مهتابي جنوب بعد از باران واقعاً ديدني است. قدم زدن در زير نور ماه، براي هر دويمان لذّت بخش بود؛ امّا گل و لاي بودن زمين، قدم زدن ما را خيلي دشوار کرده بود. مجبور بوديم آهسته آهسته به طرف چادرهايمان برويم. مسافتي را همچنان در انديشه ي چگونگي ديدارمان با حميد آقا طي کرديم. بالاخره هر دو بالااتّفاق به این نتيجه رسيديم که آن رزمنده ي موتور سوار، حامل پيامي محرمانه به حميد آقا بوده و شواهد و استراق سمع هردوي ما به اين موضوع قوّت مي داد.

هر چي من مي گفتم، علي آن را تأييد مي کرد و هر چي او مي گفت من تأييدش مي کردم. خلاصه در اين حال و هوا بوديم که يکي از تويوتاهاي تدارکات که معمولاً نه بوق داشتند و نه چراغ  درست و حسابی، با سرعت از کنار ما عبور کرد. در همين موقع تاير عقبي اش به چاله اي پر از آب نه چندان عمیقی افتاد و چشمتان روز بد نبيند، سر تا پاي علي گل و لاي شد و به اصطلاح حمّام گل گرفت. من سريع خودم را به يک طرف پرت کردم با اين همه از آن گل و لاي خاطره انگيز کمي هم نصيب من شد. اين بار من بودم که به علي يک عافيت جانانه گفتم و خواستم تشري به راننده ي تويوتا بزنم که با سرعت برق، در امتداد نگاهمان محو شد و رفت. طبيعي بود، شبگردي ما در شب بعد از باران، اين مشکلات را هم داشته باشد. رسيديم به سر دو راهي که بايد از همديگر خداحافظي می کرديم. نزديک به دو ساعت با هم بوديم؛ موقعش رسيده بود که من به طرف محل استقرار گردان ابوالفضل (ع) بروم و او هم به سمت واحد ادوات حرکت کند. وقتی داشتیم از هم جدا مي شديم، براي بعد از ظهر فردا قرار ملاقات گذاشتيم.

حوالي ساعت نه و نيم شب بود که من به محوّطه ی گردان رسيدم. دور نماي گردان بسيار ديدني بود. در اين ميان، مسجد گردان بسان نگيني پر فروغ بود که ميعادگاه عاشقان  همه ي واحدهاي گردان بود. به خصوص فضاي مسجد در قبل و بعد از عمليّات جلوه اي ديگر داشت. نايافته هاي معنوي رزمندگان در مسجد يافت مي شد. اذان روح بخش مسجد بود که دل ها را همچون مغناطيس به گرد جان خود جذب مي کرد و در امتداد اذان نماز، آن ذکر اعلي که جان هاي آشفته و پريشان را تلطيف  مي کرد، و آيه ي  اَلا بِذِکْرِ الله تَطْمَئِنُ الْقُلوب مصداق  بارز مي يافت. رزمندگان عاشق خدا، از نماز مددي جز عروج نمي خواستند، هر نجوايي که در فضاي مسجد به گوش مي رسيد، حاکي از عبوديّت، بندگي و یکرنگی  بود.

پادگان میقات عاشقان

ارديبهشت سال 65 با شهید داوود خیریفام از رزمندگان گردان امیرالمومنین  در اطراف پادگان شهید باکری مشغول گشت و گذار بودیم. دور نماي پادگان و رفت و آمد ادوات جنگي که با گرد و خاک بسيار همراه بود، از پويايي و سرزنده بودن پادگان و رزمندگانش خبر مي داد.

 همين طوري که قدم مي زديم، گاه گاهي بذله گويي هم مي کرديم. از گفت و شنود با همديگر لذّت مي برديم. من رو به داوود کرده گفتم:راستي نگفتی نام گردان شما چيست؟ داوود بلافاصله گفت:گردان ابوالفضل (ع).  من اجازه ي توضيح بيشتر را به او ندادم و پرسيدم: اسم فرماندهش چيه؟  گفت: سيد اژدر مولايي. ادامه دادم  تو جزو کدام گروهان هستي؟  گفت: گروهان دوم.  يادم افتاد که محمّدتقی تیموری هم به همراه داوود اعزام شده بود. آخر ما همه مان در يک مدرسه درس مي خوانديم. از يگان خدمتي محمّدتقی پرسيدم. داوود گفت: من و محمّدتقی با هم در گردان ابوالفضل (ع) در يک دسته هستيم. من آر  پي جي زن هستم و محمدّتقی هم کمک من است. تا اين را گفت، من کمی به دوستي و با هم بودن آن ها حسوديم شد. نه، بهتر بگويم غبطه خوردم و با خودم گفتم اي کاش من هم در گردان ابوالفضل (ع) بيفتم و با هم باشيم. من چطور مي تونم به گردان شما بيام. داوود قيافه ي رزمندگي، آن هم از نوع قديمي، به خود گرفت و گفت: فکر نکنم اجازه بدهند که شما به گردان بياييد. انگار که من هم حرفش را قبول کرده باشم، گفتم: چرا؟ اصلا از خداتون باشه که من به گردان شما بيايم. البتّه اين را به شوخي گفتم، چون ته دلم غير از اين بود. داوود که انتظار اين جسارت را از من نداشت گفت: نیروهای گردان ابوالفضل (ع) چندين ماهه که آموزش آبي- خاکي مي بينند و اغلبشان براي بار دوّم، سوّم و چندم اعزام شده اند و کلّي تجربه ي جنگي دارند؛ آن وقت تو تازه وارد، که براي بار اوّل اعزام شده اي، چطور مي خواهي با شيران گردان ما خودت را همراه کني.  داوود اين بار خيلي جدّي حرف مي زد و من کم کم مجاب مي شدم که بايد اين دفعه در يک گردان ديگر سازماندهي بشوم. همين طوري از شاخه اي به شاخه ي ديگر مي پريديم و صحبت مي کرديم که داوود از دور يک سياهي را که شبيه به علم بود، به من نشان داد و گفت:" اسماعيل[21] ببين آن جا محل گردان ماست. زود حرکت کن تا حدّاقل فضيلت نماز را از دست ندهيم." آخر چهل و پنج دقيقه اي مي شد که من و داوود، در فضاي پادگان و زير گرماي آفتاب بهاري قدم مي زديم. تردّد ماشين ها و موتورها، لايه اي نازک از گرد و غبار، بر سر و صورت ما کشيده بود و تازه اين اوّل کار بود. لباس هاي خاکستري رنگ بسيج، اصلاً اين غبار گرفتگي را نشان نمي داد، امّا سر و رويمان را چه مي کرديم؟ داوود از وقتي که آن سياهي را از دور به من نشان داده بود، قدمهاي بلند بلند بر مي داشت و من هم به دنبال او، جلو مي رفتم. در مسير حرکت، تابلو نوشته هايي توجّه مرا به خود جلب مي کرد، به طرف موقعيّت معراج شهدا، به طرف ادوات زرهي، به طرف گردان علی اصغر (ع)، امام حسین (ع) و... .

 تند تند اين تابلو ها را مي خواندم و ردّ مي شديم. ديگر فرصت پرسش و پاسخ نداشتيم. مي خواستيم هر چه زودتر به نماز جماعت گردان برسيم. نيم ساعتي را با حالت لکّه[22] پيموديم و بالاخره به مقرّ گردان رسيديم. از معبر اصلي به طرف چپ چرخيديم و چند صد متري هم، ادامه مسير داديم. از دور تا چشم کار مي کرد، تانکر هاي آب بود که اطرافش را رزمندگان پر کرده بودند. هر رزمنده از هر منفذي سعي مي کرد که دستش را به آب برساند و وضو بگيرد. شيرهاي نصب شده در بدنه ي تانکرها، در مواقع نماز واقعاً سر شلوغي داشتند. من و داوود هم سر بزنگاه رسيده بوديم. چاره اي جز رعايت ادب و نوبت که از آموزه هاي دانشگاه جبهه و جنگ بود، نداشتيم. يادم افتاد که جايي خوانده بودم که خداوند متعال، به وجود بندگان خود مي بالد که چگونه مشيّت و تقدير عدل الهي[23]، به دست اين رزمندگان رقم مي خورد.

اين همه انسان عاشق راز و نياز با مبدأ ناز، با چه نيروي گرد هم جمع شده اند و چگونه ادب و حرمت نگه مي دارند. نمازخانه که به ابتکار خود رزمندگان ساخته شده بود؛ مملوّ از انسان هاي پاک باخته بود. انسان هايي که جان، مال و همه چيزشان را در طبق اخلاص گذاشته و راهي جهاد با قابيليان شده بودند. من که تازه در ميان جماعت رزمنده بُر خورده بودم، اصلاً حسي به نام غربت نداشتم. تصوّرم اين بود که اينجا همان حياط مسجد جامع مراغه است و اين صحنه ها هم، حضور عاشقانه ي رزمندگان در نماز جماعت است.[24] در واقع حقيقت هم غير از اين نبود. عادل نسبت، رئوف اهرامی، اسماعيل وصف پور، مجيد آقا[25]، صادق علیمی، سهراب[26]، فريدون[27]، مهرداد دوست صدیق، همه و همه  اين جا گرد هم آمده بودند. شوکّه شده بودم، خدايا خواب مي بينم؟ ياد حرف هاي داوود افتادم که نيم ساعت قبل گفته بود: گردان ما جاي آش خورها نيست. تنگي وقت اداي نماز، اجازه ي روبوسي و حتّي جنباندن سر، براي سلام را از من گرفته بود.

با زحمت در آخرين صف، کنار قوطي هاي خالي مهمات که به عنوان جا کفشي از آن ها استفاده مي شد، ايستادم و با ذکر يا "الله  يا الله"، دست به گوش برده و با تکبيره الاحرام ، شروع نماز را با تأنّي و سکون به جاي آورم و خودم را که قطره اي بيش نبودم، به درياي بيکران عاشقان متّصل کردم. نمازچند دقيقه اي به طول کشيد. رزمندگان به عادت مألوف خود، نوافل و تعقيبات نماز را هم شروع کردند. برخي در حالت نشسته تسبيحات حضرت زهرا (س) را رو به قبله زمزمه مي کردند. من که آخر صف جای گرفته بودم، خيلي سريع برخاستم که حدّاقل سدّ راه در خروجي مسجد نباشم. پوتين هايم را پوشيدم و با فاصله ي کمي از در خروجي مسجد، صاف ايستادم و منتظر داوود شدم. سر و روي تازه از گرد راه رسیده ی من، در جمع بسيجيان تابلو بود. هر کس از نمازخانه خارج مي شد، يک نگاه زير چشمي به من مي انداخت، اگر همشهری بود مي شناخت و با جنباندن سر و تکان دادن دست به نشانه ي سلام و خداحافظي رد مي شد. در اين ميان برخي از چهره هاي شاخص و به قول داوود چند بار اعزامي هم بودند که هواي همديگر را داشتند و به طور دسته جمعي خارج مي شدند. من هم که محو تماشاي صف عاشقان بودم، يک دفعه محمّدتقی را ديدم که سرش را پايين انداخته و بند پوتين خود را به حالت نیم خیز می بست. ديگر از موهاي طلايي رنگش که در مدرسه ديده بودم، خبري نبود، چون موهايش را تراشيده بود.

دو سه قدمي جلو رفتم، از پشت سر، چشمانش را با دستهايم گرفتم، چند ثانيه اي مکث کرد و گفت:" رسول تويي؟" من هم که سعي مي کردم مقاومت کنم، با ورزيدگي، دست هايم را کنار زد و با همان چهره و چشمان عسلي خود به من نگاهي کرد و گفت:" اسماعيل خوش آمدي، تو کجا اين جا کجا. رد گم کردي جوجه کجا جبهه کجا؟ من هم تا آن لحظه که دندان روي جگر گذاشته بودم، گفتم: چه حرف ها، ناسلامتي من والفجر مقدّماتي و خيبر ديده ام؛ شماها در اوّل راه هستيد. ما قبل از شما چند صباحي در جنوب و غرب، خاک خورده ايم. اين را گفتم و همديگر را بغل کرديم. محمّدتقی گفت: ميدوني که داوود هم اين جاست؟ گفتم: بله. اتّفاقاً يکي دو ساعتی پياد ه توي محوطه ي پادگان قدم مي زديم که فضيلت نماز نصيبمان شد و شما را هم زيارت کرديم.  ما در حال خوش و بش بوديم که ديدم، داوود هم با مجيد آقا در حال خروج از مسجد هستند. داوود داشت از دور، مرا به مجيد آقا معرّفي مي کرد. البتّه من با ايشان سابقه ي آشنايي قبلي داشتم، امّا تا به حال توفيق ديدارشان را در جبهه نيافته بودم که خدا را شکر آن هم به دست آمد. بنده و داوود و محمّدتقی حالا کنار هم بودیم و لحظات بسیاری شيرينی بود، امّا این روزهای خوش با تغيير واحد خدمتي ام  به واحد ادوات، بيشتر از يک هفته طول نکشيد و ....


[1] - حمید پرکار، موسس و فرمانده گردان امیرالمومنین (ع)

[2] -  نام مسجد محله ی سبزیچی هاست که در اوایل انقلاب با مشارکت مردم بازسازی شد.

[3] -  فرمانده بسیج ناحیه ی مراغه بود که در دوره مالک اشتربودند به جبهه اعزام و در عملیّات خیبر بعنوان م محور به شهادت رسیدند.

[4] - یکی از بنیان گذاران مکتب قرآن مسج طویقون دیزج بود که در عملیّات طلوع فجر به شهادت رسید.

[5] - مربّی آموزش نظامی مکتب قرآن بود.

[6] - معاون فرمانده گردان حضرت علی اصغر که در عملیّات بدر به شهادت رسید.

[7] - انجمن اسلامی مکتب قرآن در سال 1357 توسّط شهید حمید پرکار تاسیس گردید.

[8] - کتاب پرسش ها و پاسخ ها در مورد جنگ ایران و عراق

[9] - برگرفته از خاطرات مادر حمید آقا، به نقل از کتاب طلایه داران- صفحه 196

[10] - برگرفته از خاطرات محسن ملک لر، مسئول انجمن مکتب قرآن.

[11] - سوره ی احزاب، آیه 23 . "بزرگ مردانی هستند که به عهدی که با خدا بسته اند کاملا وفا کرده اند(تا در راه خدا شهید شدند) و برخی تا به انتظار فیض شهادت مقاومت کردند و هیچ عهد خود را  تغییر ندادند

[12] - صحیفه ی نور

[13] - برگرفته از خاطرات غلامعلی ورجوی، شاغل در ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ مراغه

[14] - کتاب طلایه داران، تألیف علی مکرّمی

[15] - کتاب داستان های نهج البلاغه برای کودکان

[16] - سوره صف، آیه 4 ( ان الذین یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفّا کانهم بنیان مرصوص)

[17] - جانشین پایگاه والفجر

[18] - بر گرفته از خاطرات حاج حمید مهدوی وش، جانباز جنگ تحمیلی و فرمانده وقت پایگاه والفجر

[19] - حسین فلاّحی مطلق، عضو پایگاه والفجر

[20] - گردان ابوالفضل (ع) یکی از گردان های لشکر عاشورا به فرماندهی سیّد اژدر مولایی بود.

[21] - نگارنده

[22] - حالت بین راه رفتن و دویدن را گویند.

[23] - از دست نوشته هاي شهيد آويني

[24] - وقتي رزمندگان به مرخصي مي آمدند در حياط مسجد جامع گرد هم جمع مي شدند و هم ديگر را ملاقات مي کردند و اين به يک سنت حسنه بدل شده بود و هنوز هم ادامه دارد.

[25] - مجيد سعادتيان، جانشين اول فرمانده گردان اميرالمومين (ع).

[26] - سهراب حسين نژاد، فرمانده دسته ي گردان ميرالمومنين (ع) بود که در عمليات بيت المقدس سه، در منطقه ي ماووت، در سال 1367 به شهادت رسيد.

[27] - فريدون، (حسين) توحيد فام از نيروهاي آزاد گردان اميرالمومنين (ع) بود.