شهید اصغر رهبری

فرزند:

محل تولد: تبریز

ولادت: ۱۳۴۲/۰۱/۰۱

شهادت: ۱۳۶۱/۰۴/۲۸

رزمنده: پاسدار

آخرین مسئولیت: فرمانده گردان شهید مدنی لشکر مکانیزه ۳۱ عاشورا

محل شهادت: عملیات رمضان - شرق بصره - منطقه پاسگاه زید

                                شهید
                                اصغر رهبری

درباره شهید

شهید اصغر رهبری

فرمانده گردان شهید مدنی لشکر مکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
سال 1342 ه ش  در خانواده ای متوسط و مذهبی به دنیا آمد . او كه بزرگترین فرزند خانواده بود ، در تبریز بزرگ شد و به تحصیل پرداخت . پدر و مادرش هر دو خیاط بودند و اصغر در كنار مادر با این حرفه آشنا شد و بعدها در مغازه به پدرش كمك می كرد . در این دوران با پسرعمه اش دوستی خاصی داشت و با آنها به مراسم سیره ( عزاداری ) و تعزیه می رفت .
اصغر ابتدا به مهد كودك و سپس به دبستان رفت و دوره ابتدایی را در سال 1353 در دبستان حافظ ( شهید خانلوی فعلی ) به پایان برد . پس از دوران ابتدایی وارد مدرسه راهنمایی فرمانی شد و در سال 1356 ، مقطع راهنمایی را به پایان رسانید . این دوران با آغاز انقلاب همراه بود و اصغر كه تمایل زیادی به حضور در مبارزات را داشت كمتر به درس بها می داد . به همین دلیل سال دوم دبیرستان را تجدید شد اما وقتی واكنش منفی خانواده را دید قول داد در درس كوتاهی نكند . ولی به خاطر درگیر شدن در مبارزات انقلابی مردم ، ترك تحصیل كرد .
دوران انقلاب در تظاهرات شركت می كرد به همین جهت توسط نیروهای امنیتی رژیم دستگیر و بازداشت شد . مراكز فعالیت های سیاسی او ، ابتدا در مسجد اعظم تبریز و سپس مسجد جامع و مسجد آیت الله انگجی بود .
اصغر كه با كار در مغازه پدر به یك خیاط ماهر تبدیل شده بود ، اوقات فراغت را به كلاسهای كاراته می رفت و یا در مسجد المهدی (عج) به آموزش مسائل دینی و قرآن می پرداخت . همچنین برادران كوچكتر خود - اكبر و علی 9 ساله - را به استخر می فرستاد و به آنها درس اسلحه شناسی می داد . همچنین به مادرش اسلحه شناسی آموخت . با تشكیل سپاه پاسداران به عضویت سپاه درآمد . ابتدا در شركت تعاونی ترابری سپاه مشغول به كار شد . 
با آغاز غائله كردستان در این منطقه حضور یافت و با ضد انقلابیون مبارزه می كرد . پس از آن ، دوره عملیات ویژه چتربازی را به همراه شهدای برجسته ای چون علی تجلائی ، مرتضی یاغچیان ، نادر برپور در پادگان هوابرد شیراز طی كرد كه پایان دوره با آغاز جنگ تحمیلی همراه بود . حضور او به همراه شهید تجلایی در سوسنگرد و آبادان و سایر جبهه های جنوب به یادماندنی است . در عملیات بیت المقدس در آزادسازی خرمشهر معاون گردان بود . بعد از هر عملیات به جلفا بازمی گشت تا كارهای محوله را سر و سامان دهد . پس از مدتی به فرماندهی گردان منصوب شد . 
فعالیتهای زیادی نیز در پشت جبهه داشت . از سال 1359 كه وارد سپاه شده بود در دفتر فنی سپاه تبریز مشغول كار بود و در آنجا با علیرضا زمانیاد آشنا شد . 
سال 1359 ، گمرك جلفا با مشكلاتی مواجه شد و چون از نظر واردات تنها كانال ارتباطی كشور بود در جریان سفر محمدعلی رجایی نخست وزیر وقت ، سپاه تبریز به دو نفر مأموریت داد تا مشكلات گمرك را پیگیری و حل نمایند ؛ این دو نفر اصغر و علیرضا بودند . آنها در جلفا شركت حمل و نقل را تأسیس كردند ؛ تاریخ ثبت شركت 24 شهریور 1360 بود . علیرضا زمانیاد ، مدیرعامل شركت و اصغر رهبری ، عضو و رئیس هیئت مدیره شركت بودند . آنان با تلاش زیاد در اواخر سال 1360 مشكل جلفا را تا حد زیادی حل كردند ، اما اصغر نتوانست دوری از جبهه را تحمل كند و با سرعت به سوی جبهه ها شتافت .
او در عزیمت به جبهه چنان عجله داشت كه وقتی اعلام شد سپاه اردویی برای اعزام نیروهای عازم جبهه ترتیب داده است ، بدون اطلاع به سرعت به اردوگاه رفت و در آنجا ماند . 
اصغر رهبری در سال 1360 توانست به كمك شهید مصطفی حامد پیشقدم كه از محافظین نزدیك امام بود به طور خصوصی با آن حضرت ملاقات كند و از این ملاقات نزدیك و خصوصی بسیار مسرور و شادمان بود . 
او با آنكه فردی آرام بود ولی به هنگام شنیدن توهین به انقلاب یا امام كنترل خود را از دست می داد . در چنین مواقعی در پاسخ دوستان كه می پرسیدند : « اصغر آیا تو همان آدم خونسرد هستی كه خود را خوب كنترل می كرد . » می گفت : « هر كاری كه می خواهند بكنند ایرادی ندارد و هر چه می خواهند بگویند مسئله ای نیست ولی به امام ، نظام و انقلاب حق ندارند حرفی بزنند . » 
دو سال در جبهه ها حضور داشت . در سالهای حضور در سپاه و جبهه دوباره به تحصیل روی آورد و توانست با شركت در امتحانات متفرقه دوره متوسطه را به پایان برساند .
در حفظ بیت المال بسیار كوشا بود . اگر پول سپاه همراه او بود هرگز با پول شخصی مخلوط نمی شد و هر كدام را جداگانه نگهداری می كرد . اصغر در كارهای جمعی بسیار پرجنب و جوش بود و عادت داشت كه در همه كارها جلوتر از بقیه باشد . عده از همرزمان او تعریف می كنند : « با آنكه فرمانده گردان بود جلوتر از همه به سمت دشمن حركت می كرد . »
وقتی از جنگ فارغ می شد و به خانه بازمی گشت همواره از خانواده شهدا بازدید می كرد . مخصوصاً وقتی پسر عمویش - محمد رهبری - شهید شد نزد زن عمویش رفت و به او قول داد راه فرزندش را ادامه دهد و گفت : 
مطمئن باشید ما نمی گذاریم اسلحه محمد بر زمین بماند و تا آزاد كردن راه كربلا از پای نخواهیم نشست .
می گفت : « من به خانه تعلق ندارم به جای دیگری تعلق دارم . » با شنیدن این سخنان مادرش با ناراحتی می گفت : « اصغر جان اینجا خانه توست چطور راحت نیستی . » و او پاسخ می داد : 
مادر اگر انسان گرسنه شود ، احتیاج به غذا دارد . روح من هم گرسنه است و باید به طریقی آن را سیر كنم و تنها غذای آن حضور در جبهه است . زیرا این روح در آنجاست كه به آرامش می رسد .
آرزوی شهادت داشت و همواره به علیرضا زمانیاد می گفت :
آرزوی من این است كه جزو شهدای گمنام باشم . دلم می خواهد در دشت آزادگان شهید گمنام شوم و امام از من راضی باشد . 
اصغر قبل از عملیات رمضان به خانه آمد و مدتی را با خانواده گذراند . سپس از آنها خداحافظی كرد و از مادر خود تقاضایی كرد و گفت :
دلم می خواهد قبل از رفتن به جبهه مانند علی اكبر (ع) كه مادرش او را كفن پوشاند تو نیز چنین كنی و مرا به جبهه بفرستی . شاید خداوند مرا لایق نوشیدن شربت شهادت بداند .
اما مادرش از این كار امتناع كرد و غمگین شد . اصغر گفت : 
پس مثل خانم لیلا مرا بدرقه كن و دیگر این كه بعد از شهادت ، خودت مرا در قبر بگذار تا با دستانت تطهیر شوم .
مادر اصغر بعدها علت این كار وی را این گونه بیان می كند : 
چون اصغر قبلاً شهیدی را دیده بود كه توسط مادرش به درون قبر گذاشته شده بود همواره حسرت می خورد ، دلش می خواست من نیز چنین كنم .
اصغر بعد از خداحافظی با خانواده به سوی جبهه رفت و مدتی را در آنجا ماند . قبل از شهادت ، با علیرضا زمانیاد حدود یك ساعت گفتگو كرد و پس از خداحافظی به سوی قرارگاه رفت . او در آخرین عملیات به برادر كوچك خود قول داده بود كه پس از بازگشت از جبهه او را چند روزی با خود به جبهه ببرد . برادرش می گوید : « نمی دانم چرا بازنگشت . یكی از مشخصه های بارز اصغر ، وفای به عهد بود و همواره قولی كه به من می داد عمل می كرد . »
در شب عملیات رمضان ، اصغر رهبری ، فرماندهی گردان شهید آیت الله مدنی را بر عهده داشت و قرار بود در اطراف پاسگاه زید عملیات را هدایت كند . در این منطقه ، عراقی ها موانع تازه ای ایجاد كرده بودند ، از جمله كانالهایی كه در آن دوشكا قرار داده بودند . گردان شهید مدنی ، با فرماندهی اصغر در لحظات شروع عملیات به هدفهای خود دست یافت . ولی عملیات رمضان باید از شرق بصره با چندین لشكر ، همزمان صورت می گرفت تا جناحین یگان ها پوشش لازم را داشته باشد . همچنین تمام یگان های عمل كننده می بایست به طور همزمان خط را می شكستند ولی این كار انجام نشد و گردان شهید مدنی در محاصره افتاد و از وسط قیچی شد و با وجود استقامت جانانه نیروهای آن ، سرانجام به علت كمبود نیرو و مهمات قدرت ایستادگی خود را از دست دادند . در نتیجه اصغر به همراه نود و سه نفر از رزمندگان از جمله برادرش اكبر رهبری به شهادت رسیدند . با پایان عملیات ، صدام حسین دستور داد منطقه را به آب ببندند و اجساد شهدا از نظرها پنهان گردید . پس از گذشت پانزده سال اجساد اصغر و اكبر رهبری توسط گروه جستجوی مفقدین كشف شد و خبر رسمی شهادت آنها به اطلاع خانواده رسید . پیكرهای اصغر و اكبر رهبری پس از پانزده سال در اواخر سال 1374 ، و در ماه مبارك رمضان در گلزار شهدای تبریز به خاك سپرده شد و چند ماه بعد پدر شهیدان رهبری؛حاج مهدی رهبری كه سالها در انتظار فرزندانش بود به جوار حق پیوست . 
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384



خاطرات
علیرضا زمانیاد:
بسیار نگران شدیم و با پرس و جو فهمیدیم به پادگان خاصبان رفته است و در اردوی آمادگی به سر می برد . فوراً به آنجا رفتم و او را یافتم . گفتم : قضیه از چه قرار است ؟ گفت : « علی اگر واقعاً مرا دوست داری نباید جلوی مرا بگیری . دیگر تاب تحمل ماندن را ندارم . » او رفت و بعد از مدتی بازگشت و من به او گفتم ببین ما باید انسانهای منطقی باشیم . كاری را در جلفا به ما محول كرده اند و اگر نسبت به آن بی تفاوت باشیم زیر دین آن می مانیم . بعد از این صحبتها قرار گذاشتیم بیست روز او به جبهه برود و بیست روز من . برای آنكه حسن نیتش را نشان دهد گفت : « اول تو برو . » من بیست روز را در جبهه گذراندم و بازگشتم و سپس او رفت و پس از سپری شدن بیست روز بازنگشت . با تلفن او را پیدا كردم و گفتم : آخه مرد حسابی ، مگر با هم قرار نگذاشتیم . در جواب گفت : « علی حرف آخر را می گویم من برگشتنی نیستم . تو خودت به خوبی می توانی آنجا را اداره كنی . من دیگر بیشتر از این نمی توانم در خصوص جبهه و جنگ تعلل ورزم . »

ناصر برپور :
اصغر ، عاشق شهادت بود . یادم هست تازه ازدواج كرده و در نزد خانواده ام بودم . اصغر به همراه علی اكبر و محمد رهبری قبل از آخرین اعزام به خانه ما آمدند و گفتند : « آمدیم شیرینی عروسیت را بخوریم تا ناراحت نشوی و فكر نكنی ما بی وفایی می كنیم . »

برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید:
مسؤولین با رفتن اصغر به جبهه موافق نبودند. اصغر نیرویى نبود كه كسى بتواند به آسانى جاى او را در پشت جبهه پر كند. با اینكه نوزده سال بیشتر نداشت با این همه حضور در صحنه‏هاى مختلفِ پشت جبهه و تلاش در عرصه‏هاى مختلف از روزهاى انقلاب تا درگیرى‏هاى خیابانى با منافقین، اصغر را آبدیده كرده بود. در روزهاى انقلاب با اینكه چهارده سال بیشتر نداشت، اما مدام در تظاهرات و راهپیمایى‏ها شركت مى‏كرد و به همین جهت چندین بار توسط دژخیمان ستمشاهى بازداشت شد، بارها از دست منافقین جراحت خورد، اما لحظه‏اى از پاى ننشست... و اینك جنگ آغاز شده بود و اصغر كه از نخستین روزهاى تشكیل سپاه، به كسوت پاسدارى درآمده بود، عزم عزیمت به جبهه داشت، اما مسؤولین با رفتن او موافق نبودند. و من مى‏دانستم كه او مرد لحظه‏هاى خطر است. در روزهایى كه آموزش چتربازى سپاه را طى مى‏كردیم، اغلب او نخستین نفرى بود كه از هواپیما بیرون مى‏پرید. گویى »خطر« بازیچه دستان غیور او بود. او مى‏خواست راهىِ جبهه شود، مسوولیتى مهم در گمرك جلفا به وى سپرده شده بود، اما براى او مهم‏تر از آن، حضور در میدان جنگ بود. بالاخره براى كسانى كه با عزیمت او موافقت نمى‏كردند، گفت: به جبهه مى‏روم و اگر شهید نشدم و عمرى باقى بود، در خدمتتان خواهم بود.
آنگاه كه در آستانه عملیات به خانه بازگشته بود، برادرش اكبر را در خانه یافت كه هنوز زخمش التیام نیافته بود. پیش از آنكه خود راهى جبهه شود، به برادرش گفت: »اكنون وقت در خانه نشستن نیست!.. اسلام و انقلاب رزمنده مى‏خواهد و جهاد هنوز پایان نیافته است.« و بدینگونه دو برادر همگام، پاى در ره نهادند... آنك آخرین اعزام آنان بود. گویى خود مى‏دانستند كه دیگر بار به شهر برنمى‏گردند. خداحافظى، بوى وداع آخرین مى‏داد... و پدر با نگاهى سرشار از شوق و حسرت فرزندان رشید خود را مى‏نگریست، گویى در نگاه او دفتر سال‏هاى دور ورق مى‏خورد، آن زمان كه اصغر با همه نوجوانى، پا به پاى پدر به كار پرداخت... آن زمان كه با همه كودكى‏اش، در كنار پدر در محافل عزاى آقا سیدالشهداء اشك مى‏ریخت و آرام آرام نام معطرى را زمزمه مى‏كرد: حسین... حسین...
پیشتر در عملیات‏هاى طریق‏القدس، فتح‏المبین و بیت‏المقدس شركت كرده بود و گویى طعم بهشتى شهادت را چشیده بود، كه اینگونه در پشت جبهه آرام و قرار نداشت. و پس از آنكه پسرعمویش محمد رهبرى آسمانى شده بود، از بیقرارى در خود نمى‏گنجید.
خوشا آنان كه جانان مى‏شناسند
طریق عشق و ایمان مى‏شناسند
بسى گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان مى‏شناسند
چه راز بود كه بعد از شهادت محمد، اصغر بیقرارتر شده بود. این راز را اصغر مى‏دانست كه برادر جراحت خورده‏اش را نیز در آن سفر با خود همراه كرد. آنان چونان دو كبوتر كه بال در بال هم پرگشایند، راهى جبهه شدند و پدر، چشمانش سرشار از شوق و حسرت بود و سؤالى در نگاهش خوانده مى‏شد: آیا برمى‏گردند؟..

- مى‏جنگیم تا آخرین نفس، و تا آخرین قطره خون...
این صداى اصغر بود در میان انفجار و آتش و آهن. پس از آنكه نیروهاى گردان شهید مدنى پس از ساعت‏ها پیاده‏روى و عبور از موانع متعدد، لحظات نبردى نابرابر با نیروهاى دشمن را سپرى مى‏كردند، پس از آنكه در شب بیست و سوم تیر ماه 1361 اسم رمز مقدس یا صاحب‏الزمان ادركنى در بى‏سیم‏ها پیچید و اصغر رهبرى ) فرمانده دلاور گردان شهید مدنى ( با نیروهاى خود، وارد آخرین میدان شد. گردان شهید مدنى با در هم شكستن خطوط اولیه دفاعى دشمن، پیشروى مى‏كرد و فرمانده بیست ساله گردان ( اصغر رهبرى ) پیشاپیش نیروهاى خود پیش مى‏تاخت...
در نخستین ساعات بامداد، صدها تانك مدرن دشمن از روبروى مثلثى‏ها، نیروهاى گردان شهید مدنى را به صورت گازانبرى محاصره كردند و نبردى آغاز شد كه در تاریخ جنگ‏هاى جهان كم‏نظیر بود: جنگ تن با تانك... در این حال براى گردان شهید مدنى عقب‏نشینى میسر نبود. گردان شهید مدنى دو راه پیش رو داشت: تسلیم یا نبرد... در اینجا بود كه حماسه ماناى عاشورائیان رقم خورد. در حالى كه تانك‏ها غرش‏كنان پیش مى‏آمدند، در حالى كه گلوله‏هاى توپ، تانك و كاتیوشاى دشمن همه جا را به آتش مى‏كشید، نیروهاى گردان كه جز سلاح‏هاى سبك با خود نداشتند، داغ تسلیم را بر دل دشمن نهادند و با همان سلاح‏هاى سبك به طرف تانك‏ها یورش بردند. حتى برخى از رزمنده‏ها به طرف تانك‏ها مى‏دویدند و تلاش مى‏كردند با انداختن نارنجك به داخل تانك آن را منهدم كنند...
روز بیست و هشتم تیر ماه 1361 فرجام سرخ گردان شهید مدنى در شرق بصره، در منطقه پاسگاه زید رقم خورد. گردان به شهادت رسید، فرمانده بیست ساله گردان و برادرش اكبر نیز.
خبر چونان نسیم معطر در شهر پیچید: )اصغر و اكبر هر دو با هم به شهادت رسیدند( و آتش چنین داغى دل كوه را آب مى‏كرد. شام غریبان بود. شام غریبان شهیدانى كه پیكرهایشان نیز باز نیامده بود تا تسلاى دل مادر باشد. همه مى‏گریستند. و مادر بود كه دیگران را دلدارى مى‏داد: از آنِ خدا بودند.. رسم است كه در شام غریبان، یاران، وصیت‏نامه شهید را مى‏خوانند. اما اصغر حتى وصیت‏نامه‏اى هم از خود بر جاى ننهاده است. برخى از شهیدان چندان گمنامى را خوش مى‏دارند كه گویى نمى‏خواهند حتى كسى نامشان را هم بر زبان آرد. و این از اسرار خلوص است. اما خدا نام عاشقان را تا همیشه منتشر مى‏كند. از او وصیت‏نامه‏اى نماند، اما راهى ماند ناتمام، كه من و تو باید رهسپار آن باشیم.